بهانه گیری همسر
-
همسرم از من میخواهد حجابم را کنار بگذارم
- پرسش:من متولد خرداد 68 هستم و شوهرم متولد بهمن 68 . حدود شش ماه است که ازدواج کردیم. شوهر من برادر داماد ما است که به خواستگاری من آمد و من بار اول که ایشان به خواستگاری من آمد جواب منفی دادم ولی بعد از حدود یک سال که مجددا به خواستگاری آمد جواب مثبت دادم چون احساس کردم با فرد یک سال پیش کمی فرق کرده و در واقع افکارش بزرگتر شده است. بعد از اینکه ما زندگیمان را شروع کردیم متوجه شدم که در نماز خواندن تنبلی میکند و پشت گوش می اندازد و از آنجایی که من در خانواده ای مذهبی بزرگ شده ام و همینطور ایشان در خانواه ای مذهبی بزرگ شده و چند سال هم در مسجد رفت و آمد داشته این گونه کوتاهی او در خواندن نماز و روزه گرفتن ا یشان برایم غیر قابل تحمل است .من خیلی سعی کردم که در ایشان تغییرات لازم را بدهم همیشه موقع نماز که میشود به او یادآوری میکنم و بارها او را توجه کردم و از برخورد های من متوجه شده است که ناراحتی من در این زمینه بسیار زیاد است .از سویی دیگر با اینکه میدانسته که من چادری هستم اصرار دارد که گاهی چادر نپوشم و با مانتو بیرون بروم که من هم قبول کردم ولی از او خواستم که خواسته اش از این فراتر نرود در حالی که الان از من میخواهد مانتوهایی که از نظر من ایراد دارد و جلب توجه میکند بپوشم ، آرایش کنم ( البته ناگفته نماند که من به اندازه کافی آرایش مینم زمانی که بیرون میروم) . گاهی فکر میکنم که افکار ما اصلا به هم شباهت ندارد و او در یک دنیا به سر میبرد و من در یک دنیای دیگر. او فقط ظاهر مرا میبیند و من باطن او را . و این مرا خیلی اذیت می کند. او حاضر نیست در خودش تغییر ایجاد کند ولی از من تغییرات زیاد میخواهد. لطفاً مرا راهنمایی کنید.پاسخ:
-
همسرم مدام دلخوریهای قبلی رو پیش میکشه و زندگی رو تلخ میکنه
- پرسش:مرد 25 ساله و لیسانس بازرگانی کارمند بخش بازرگانی یه کارخونه هستم و همسرم 23 ساله لیسانس حسابداری کارمند یه شرکت تو بخش حسابداری
نمیدونم چرا تو خوشی ها مون همیشه دچار یه بحث کوچیک میشیم و بحث تبدیل به دعوا میشه و همیشه از سختی هایی که تو عروسی مون گذشت بهمون و حرفا و متلک های خانوادم به همسرم بحث شعله ور تر میشه نمی دونم چرا همسرم نمی تونه اینارو فراموش کنه و همیشه اینارو میزنه تو سرم .نمیدونم چرا کارایی که تو گذشته بلد نبودم براش بکنم شده بختک زندگیمون.وقتی پدر مادرم زنگ میزنن بهم تو خونمون دعوا میشه .برای نمونه مادر پدرم می پرسن شام چی خوردید( منم میدونم که نباید بپرسن)جواب نمیدم ولی همسرم میگه باید برخورد با لحن جدی کنی.زندگی مون خوبه ولی وقتی یاد اینا میفته تا سه چهار روز طول میکشه به روال خوبش برگرده.یه موردی هم که هست از خرید کردن برای خودم بدم میاد ولی واسه همسرم خیلی خوشحال میشم با هم بریم بازار خرید کنیم وقتی میل باطنیماینه که از خرید بدم میاد وقتی برام چیزی میخره نمیتونم اون ذوق شوق رو تو خودم ایجاد کنم و شادش کنم چون از خرید برای خودم بدم میاد ولی واسه اون نه و همش میخوام همسرم هرچی دلش میخواد داشته باشه ولی من نه.تا حدودی تلاش کردم تا از هدایا و خرید های اون هم ذوق و شوق نشون بدم
پاسخ:
-
همسرم با معیارهای من خیلی فاصله داره
پرسش:
من در خانواده ای 7 نفره و اخرین فرزند بودم.فاصله سنی من با نفر قبل ییست سال بود. فرزندی ساکت و تپل. دوستی نداشتتم و اکثرا پسری تنها بودم. در بیست هشت سالگی از طریق نت با زنی اشنا شدم و او دوستش را که شکست عشقی خورده بود ب من معرفی کرد. دو سال با هم دوست بودیم. اولین دوست دخترم بود . و اخرینش! فکر می کردم این خیلی خوبه. برای من از قدیم قد قامت مهم بود. نمی دونم چرا با تفاوت 20 سانت به اون علاقه مند شدم..اون159.من 181هستم.بارها ب من گفت خواستگار دارم و از ازارهای نامزد قبل شاکی بود. نمی دونم چرا پیشنهاد ازدواج دادم و کارها خیلی سریع جلو رفت.وقتی رفتیم زیر یک سقف دعواها شروع شد. اما چون من این دخترو انتخاب کرده بودم نمی تونستم بزارم کسی بفهمه و کوتاه میومدم.هنوزم قدش برام کوتاه بود.و ب چشم نمیومد.سال سوم باردار شد. و ما هنوز مستاجر و معضلات مالی ب گریبانمون بود! در تمام دوران بارداریش مثله پروانه دورس بودم.ولی بعد بارداریش رفتارش خیلی بد شد. همش دعوا… الان بخودم می گم چرا من اینو گرفتم.! چرا بچهدار شدم؟ خدایا حتی قدش و هیکلش و همه چیزش با هیچ معیارم نمی خوند. چرا کور بودم.قد اینو ک نمی تونم تغییر بدم. ازینن زندگی زده شدم. با زنی اشنا شدم ک متاهل بود و بیرون رفتیم یکبار.ولی تمام اون شدایطش مثله من بود. و از نظر ظاهر همونی بود ک می خواستم. ولی همسری بسیار بی توجه داشت. و نیمه دیوانه! ب هرحال مدتی با ایشون دوست بودیم فقط در حد بیرون رفتن یکی دوباره و تلفنی همین.. و دل باختم بهش. اما زنم الان می بینم چقد به دردم نمی خوره. اما اصلا طوری رفتار نکردم بهش بی احترامی بشه یا کم بزارم. ازون زن هم ب سختی و دلتنگی جدا شدم. الان بی نهایت غصه دارم..نه زنمو می خوتم نه می تونم جدا شم نه کسیو ک می خوام بدست بیارم.. چرا نمی میرم؟ ضمتا همسرم دوسال از من بزرگترخ! خواهشا توصیه های دینی نکنید. علمی و روانشناسانه
پاسخ:
دوست عزیز،اینکه برای اولین بار در جایی خارج از ذهنتان این موضوع رو مطرح کردید ،نشان از اهمیت موضوع و خواستن برای تغییر است،به شما برای این خواستن تبریک می گویم.
شما می توانید همسر خود را طلاق دهید چون همه چیز ایشان با هیچ معیار شما نمی خونه،می توانید با زن دوم که آشنا شدید ،ازدواج کنید چون تمام شرايطش با شما می خونه،فکر می کنید به نهایت خوشبختی می رسید??
دوبار ه بعد از گذشت چندسال نمی گویید،نمیدانم چرا پیشنهاد طلاق دادم!! چرا همه مثل هم هستند?نمیدونم چرا خوشحال نیستم و….پس لطفا ،اول آگاه شوید و بعد تصمیم بگیرید و مسولیت تصمیم خود را بپذیرید.
تا بحال فکر کرده اید وجه تشابه همسرتون و خانمی که بعد آشنا شدید ،از نظر خودتون در چی بوده?با همسرتون زمانی آشنا شدید که شکست عشقی خورده و از آزارهای نامزد قبلی شاکی بوده،و دردوستي بعد از ازدواجتون با اون خانم،ایشون هم کسی بوده که همسری بی توجه و نیمه دیوانه داشته !!!
فکر نمی کنید که شاید ،این نیاز به قهرمان بودن ،در وجود شما ست،که باعث ادامه رابطه شده ،و حتی با ازدواجتون خواستید نقش این قهرمان را تکمیل کنید!!!!و یا مسائل دیگر……
دوست عزیز مسله ای که شما مطرح کردید ،از لحاظ علمی و روان شناسی ،به همسر شما ،ارتباطی ندارد،مسله اصلی خود شما هستید،وبرای شناخت بیشتر و بررسی این مسله پیشنهاد می کنم حتما با یک روان شناس متخصص در حیطه تحلیلی یا سیستمی در ارتباط باشید.و در این مدت تا زمانی که به نتیجه قطعی برسید،سعی کنید با هیچ زنی به جز همسرتان ارتباط نداشته باشید و فقط توجه و تمرکز خود را به فرزند و همسر و زندگی کنونی خود برگردانید.تا بعد از آگاهی و بررسی مسائل به کمک متخصص ،بتوانید تصمیم جدی و مناسب برای زندگی ارزشمند خود بگیرید.
-
با همسرم سر شهر محل زندگیمون اختلاف داریم
پرسش:
من 27 سال دارم و شوهرم هم سن خودم هست. من فوق لیسانس و شاغل هستم و شوهرم لیسانس و شاغل است و هردو در یک شرکت کامپیوتری مشغول کار هستیم. من شيرازي هستم و شوهرم مشهدي است. دو سال است که باهام زندگی مشترک داریم. ابتدا من قبول کردم مشهد زندگی کنم اما بعد از دوسال تجربه تلخ واقعا دیگه نمی تونم مشهد زندگی کنم و دچار افسردگی پرخاشگری شده ام و احساس بدی نسبت به شوهرم دارم. از طرفی با اصرار و بحث زیاد شوهرم رو راضی کردم بريم شیراز زندگی کنیم ولی شوهرم هنوز به شیراز نیامده کلی شرط و شروط گذاشته و همش غر میزنه و هی میگه میخواد بره اسارت ویا اینکه هرماه باید بره مشهد یا چندماه در سال بريم مشهد زندگی کنیم چند ماه شیراز و من نگران این شروط هستم. من نمیدونم واقعا با این شرایط میشه زندگی کرد یا باید طلاق بگیرم? آیا قبول شرط های شوهرم زندگی رو بدتر نمی کنه? چکار کنم که تو شیراز زیاد احساس بدی نداشته باشد و باهاش بتونه کنار بیاد? از طرفی به راحتی میتونه انتقالی بگیره و شغلش در خطر نیست و پدر و مادر همسرم فوت کردن و با خانواده اش رابطه عاطفی کمی دارد.
پاسخ:
اولین نکته ی مهم باید عامل را شناسایی کنید . این که خلق شما پایین و با لا می شود / این که پرخاشگر شده اید
این ها عوامل پایه در خود شما دارد. و انکه خانه عوض شود / بچه دارشویم/ ماشین بخریم / شهرمون را عوض کنیم عامل اصلی نیست و این ها به عنوان تاثیر گذار می تواند شدت و ضعف را در عمل بالا و پایین کند . نکته ی اساسی توی خود شماست و باید آن شناسایی شود و حل کرد.اما نکته دوم این که همسر شما خودش باید برای خود قدم بردارد این که شما برای او نسخه بپیچید او را بر انگیخته تر و شرایطتون را وخیم تر می کند.
نکته ی آخر خوبی ها و بدی های شهر مشهد و شیراز را با همسر بنویسید و بعد در مقایسه ببینید کفه ی ترازو در کدام برای شما در حال حاضر و آینده سنگین تر است . و آن را انتخاب کنید.
واقعیت زندگی را ببینید . درگیر نظرات دیگران نشوید
مهمترین نکته از دو فرهنگ جدا هستید و این کار شما را بسیار سخت می کند؟ و با هدف و آهسته و پیوسته حرکت کردن مهمترین است.
-
از همسرم خیلی دلسرد شدم…
پرسش:
زني هستم 39 ساله. كارشناسي حقوق و اقتصاد خوندم.كارمند هستم .داراي 3 فرزند .يك دختر 12 ساله و 2 پسر 7 ساله ….همسرم 40 ساله هستن و ديپلمه و شغلشون پيمانكار اتوبوس و ميني بوس هستن و خودشون هم روي اتوبوس كار ميكنند.
متاسفانه ازدواج من و همسرم به دليل مشكلات بسيار زياد كه توضيح زيادي داره با شرايط خوبي شروع نشد.مشكلاتي كه خانواده من به وجود آوردن براي من و به مراتب بيشترش كردن كه باعث شد بعد از 2 سال و نيم با همسرم ازدواج كنم . به هر حال چون خودم فرزند طلاق بودم و شخصيت اجتماعي و شخصي خودم رو خودم شكل داده بودم در خانواده خودم به صبوري معروف بودم.بعد از ازدواجم هم هميشه به همسرم گفته بودم تحت هيچ شرايطي طلاق نميگيرم و اگر هر مشكلي داشته باشم فقط با مردن زندگي من از هم پاشيده ميشه.مشكلات زندگي من و همسرم از نظر مالي بسيار زياد بود.اما مشكل اصلي شك و بد بيني همسرم نسبت به من بوده.اويل من اهل كنكاش و سرك كشيدن تو كار و موبايل همسرم نبودم اما به مرور با توجه به همين رفتارهاي ايشون اين مسئله براي من هم باب شد. يعني همونطور كه ايشون به خودشون اجازه ميدادن گوشي منو زير و رو كنن من هم ناخودآگاه ميرفتم سر گوشي ايشون اما متاسفانه ايشون فقط به اين بسنده نميكردن . از كشوهاي ميز شخصي من تا كمو و كيف و موبايل رو هميشه زير و رو ميكردن . البته مثلا در خفا اما هميشه متوجه ميشدم و وقتي شكايت ميكردم ميگفتن مگه چيزي داري يا چيزي هست كه مي ترسي . اين رفتارها ادامه داشت و در بازه هاي زماني مختلف ناخواسته موردهايي هم پيش ميومد كه شك و ظن ايشون صد برابر ميشد و وضع رو بدتر ميكرد اما با زبوني كه داشتن و با اخلاقي كه از من ميشناختن به هر حال با دعوا يا بحث و قهر يكي دو روزه خاتمه پيدا ميكرد.همينطور در روابط زناشويي من در حد توانم پاسخگوي نياز ايشون بودم اما نياز بدني ايشون و احساس مشترك من با اين مسئله با هم هماهنگ نبوده و هميشه به خاطر اين مورد هم از من گلايه و شكايت داشتند.تا اينكه بعد از حدود 10 سال سختيهاي كاري .كار ايشون ثبات گرفت و به قولي كار و بارشون رونق گرفت و اين شد باب جديدي در رفتار ايشون با من … ايشون سرويسي رو گرفتند كه همه اونها خانومهاي كم و سن و جوان و به روزي هستن و كم كم هم پاي اين شبكه هاي اجتماعي باز شد.و شد سرگرمي براي ايشون و اضافه شدن شك و ظن به من… مثلا اينكه پس حتما يه چيزي تو ايميلت داري كه رمز ايميلت رو به من نميدي.يا اينكه حتما ميري تو فيس بوك و غيره … كم كم به من تهمتهاي جديد اضافه شد كه حتما با كسان ديگه ارتباط داري كه منو تحويل نميگيري … متاسفانه همسرم خيلي خيلي و به راحتي دروغ ميگه و طوري مظلومانه رفتار ميكنه كه همه حرفهاش رو باور كنن.اخلاقش هر روز بدتر شد … و توقعش بيشتر… يعني اگر من يك ماه در اختيار ايشون بودم و يك هفته ميگفتم حوصله ندارم يا خسته هستم يا نميخوام سريع ميگن بعله حتما بيرون با كسي هستي كه نميخواي يا اينكه حتما تو اداره با آقايون رابطه داري كه از من خسته شدي و سير شدي و متاسفانه هميشه با برداشتن گوشي من و شماره هاي اقوام و دوستان من توي اينجور مواقع شروع به تماس گرفتن و گلايه و شكايت ميكنن و چون هميشه من گفتم از آبروريزي فراريم و يا اينكه من طلاق نميگيرم با خيال راحت تهديدم كردن كه به داييات ميگم بيان يا تو كس و كاري نداري و اين حرفا و هميشه ميگن به تلافي اون سالهايي كه من وضع ماليم خوب نبوده و تو خرجم رو دادي و منتش رو سرم گذاشتي حالا پولام رو ميكوبم تو صورتت و به جايي ميرسونمت كه جنون بگيري اما هيچوقت طلاقت نميدم.همه فاميل و آشناها ايشون رو به بذله گويي و خوشرويي و خنده ميشناسن و براي هيچكس قابل باور نبود كه اين رفتارها رو با من داشته باشه … به هر كسي كه گلايه ميكنه ميگه اين خانوم تو مسايل زناشويي كه به من اهميتي نميده و من 12 ساله مجردي زندگي ميكنم و اين خانوم مدام فحش ميده و ناسزا ميگه و اينكه اين خانوم عادت داره منو نفرين ميكنه . من توي همه دعواهام تنها كاري كه كردم اين بوده كه مثلا چند شبي رو توي اتاق بچه هام خوابيدم و همين باعث آبروريزي بيشتر براي من شده.اما جالبي رفتار ايشون اينه كه با خانومهاي بيرون و تو محل كارشون بسيار صميمي رفتار ميكنه و بسيار زياد اهل بگو و بخند هست . و چند با هم ديدم تو فضاهاي مجازي با خانومها چت و گفتگو داشته و گفته زنم مريضه يا روانيه يا مرده و از اين حرفا…به هر حال من به مرحله اي رسيدم كه هيچ احساس مثبت و خوبي نسبت به ايشون ندارم و بسيار دلسرد شدم. متاسفانه براي اولين بار كه امسال براي سفر اربعين به كربلا رفتيم و چند تا پيامك من به همكار آقاي خودم كه اونجا بودن و من براي انجام دادن كاري بهشون پيامك زدم و همسرم به من تهمت زدن كه با ايشون رابطه دارم من كلا تو اتاق بچه هام خوابيدم و ايشون هم از اين فرصت استفاده كردن و آبروي منو همه جا بردن به اقوام من تماس گرفتن و خواستن بيان و جمع بشن و تكليف زندگيمون رو معلوم كنن و همون حرفها رو تكرار كردن و گفتن كه به من اعتمادي ندارن و شك و ظن دارن و 12 ساله مجرد هستن و همينهايي كه گفتم.مضاف بر اينكه اين بار كتكم هم زدند . و هر چقدر ديگران ميگن شايد تو هم ايرادي داري يا كاري كردي كه همسرت باهات بدرفتاري ميكنه قبول نداره . يعني همه رابطه ها و مراودات خودش رو قابل قبول ميدونه و فقط رفتار من ايراد داره.الان سردي زندگيم و روحم به حدي رسيده كه بسيار افسرده و نااميد هستم . مدام قرصهاي اعصاب و آرامبخش و دم نوشهاي آرامبخش ميخورم كه بتونم شبها بخوابم . در طول روز مدام گريه ميكنم . خسته شدم و نميدونم چكار كنم. اينبار با بودن اقوام براي اولين بار از طرف من قرار شد يه مقدار صبورتر باشيم و به هم فرصت بديم و ايشون ديگه به من تهمت نزنن اما متاسفانه بازم ايشون از طريق موبايلم برنامه اي رو از گوشي من روي گوشي خودشون نصب كردن و شماره ها و مطالبم رو ميخونن و وقتي اعتراض كردم گفتن چيه از چي ميترسي مگه چيزي داري خب تو گوشي من نصب باشه منم بخونم … يعني آقاي دكتر هيچ حريمي براي خودم ندارم . مسافرت نميريم چون بايد به سبك همسرم بريم مسافرت . موبايلم تحت كنترله . همه وسايلم مداما تحت كنترله و مدام ميگرده…حتي وظايف يه مرد رو هم انجام نميده يعني ميگ يخب شما هم بايد نفقه بدي ميگه خب خوراكياتون رو كه از سوپر ميگيريد براتون مبل و تلويزيون هم خريدم . تا به حال هيچوقت براي شخص من هزينه اي نكرده و به طول مثال براي اولين بار امثال عيد و روز زن برام النگو خريد كه اونهم اينقدر گفت از سرت زياده و لياقتت نيست پسش دادم. اما اگر شما و يا هر كسي براي بار اول با ايشون صحبت كنيد ميگيد از اين مرد بهتر پيدا نميشه . اما هيچكس رفتار شخصيش با من رو نميبينه و وقتي به اين نتيجه ميرسه كه ديگه راهي نمونده از در مهربوني وارد ميشه و مظلوم نمايي ميكنه و مدام ميگه ميترسم از دستت بدم . اما نميپذيره با رفتارش خودش باعث شده من ازش فراري باشم.
حالا راهنماييم كنيد چكار كنم . كجا برم . ازم نخواهيد كه بهش محبت كنم چون واقعا برام مقدور نيست و بسيار دلسردم.
ممنون از راهنماييتون و وقتي كه براي خوندن اين همه درد دل گذاشتيد
پاسخ:
معنای فامیلی شما جواب گو خیلی از سوالات شما است.
اما من به عنوان کسی که در قبال انسان و انسانیت مسئول هستم از شما معذرت خواهی می کنم هرچند بسیار دیر است و آنچه می خواهد اتفاق نیفتد شاید افتاده باشد.من قبول دارم . اما شرایط من تا کنون نبوده است.
مهمترین مسئله این است آنچه اینجا نوشته و بر اساس آن بسیار سخت است شرایطی که بیان شده است . و در این جا نکته ی اساسی این است که شما در بیان خود فرمودید بچه ی طلاق هستید و این یک باور غلط را احتما لا به وجود آورده باشد. و حالا کاسه صبرتون لبریز شده و آسیب های جدید. که نیاز به جزئیات و تحلیل داره .
دوم اینکه با ویژگی هایی که از همسرتون بیان کردید نیز خیلی مهم است که نشان از وجود آسیب های شخصیتی یا روانی دارد که در صورت تحلیل درست باشد. آن قابل تغییر نیست و هیچ کاری نمی توان برای آن کرد.
ما کاری را که می توانیم بکنیم نسبت به خودتون است که شناختتون به خودتون زیاد شود و بتوانید از آسیب رسیدن به خودتون در مرحله ی اول و بعد خانواده جلوگیری کنید. یا اگر تصمیمی را که می گیرید زمینه ی آسیب جدید نباشد.
در بعضی شرایط باید بدانید که طلاق بهترین تصمیم و مفید ترین راه حل است. چون خودش آسیب است اما از آسیب های غیر برگشت یا بد تر جلو گیری می کند.// مثلا شما باشید ولی به عنوان یک بیمار روانی بهتر است . یا شما باشید و سالم باشید به عنوان یک مطلقه که هم سر کار است هم آسیبش به دیگران نمی رسد . هم سربار دیگران نمی شود.
-
به خاطر گیردادنهای همسرم زندگیمان تلخ شده
- پرسش:خانم21ساله هستم ودوسال است كه ازدواج كرده ام وباشوهرم10سال اختلاف سني داريم.ازهمان اوايل ازدواجمان همسرم مدام ازمن ايرادميگيرد.ازرفتارم.حرفهايم.مدل لباسم.معاشرت باافراد خانواده.مسئوليت هايي كه تنها برعهده من است. و…وباعث شده اعتمادبنفسم خيلي پايين بيايد بطوري كه ديگرخودم راقبول ندارم.من تاحدتوان حرف هايش راقبول ميكنم امايرادگرفتن هايش بسيار برايم عذاب آوراست.ازطرفي هم وقتي گاهي بااومخالفت ميكنم وكاري راكه بنظرخودم درست است انجام ميدهم قهرميكند و ميگويدتو هركاري دلت ميخواهد انجام ميدهي ونظرمن برايت مهم نيست. مثلن او خيلي روي سحرخيز بودن من حساس است وروزي كه ديرازخواب بيدار ميشوم آن روزبابحث و جدل همراه است.بخاطراين مسائل خيلي كوچك وگير دادن هاي بيخودش زندگيمان تلخ شده وهرقدر كه ازهمسرم ميخواهم كه اين كارش راادامه ندهد قبول نميكند وميگويدمن صلاح توراميخواهم ومرانمك نشناس ميداند.من قبل ازازدواج دخترشادي بودم اماحالا بسيارمنزوي و افسرده ام.خواهشا كمك كنيد.چكار كنم همسرم ازايرادهايش دست برداردو ببيند كه من هم ويژگي هاي مثبتي براي دوست داشته شدن دارم؟دوست عزیز متاسفانه بعضی افراد معنی درستی از زندگی مشترک ندارند و همین امر مسبب بسیاری از مشکلات زوجین می شه.بحث اختلاف سن بین شما و همسرتون رو میشه بعنوان علت این مشکل در نطر گرفت.متاسفانه اکثر آقایون با این ذهنیت که خودشسون می خ.ان همسرشون رو تربیت کنند همانطور که دلشان می خواهد تمایل به ازدواج با خانمهای کم سن و سال می کنند که اصلا درست نیست.توصیه می کنم در ابتدای کار خودتون فضا رو برای صحبت و گوشزد کردن یه سری مسایل که ازدواج و تشکیل خانواده به معنی عین هم شدن و از بین بردن استقلال طرف مقابل نیست بلکه با وجود تفاوتها بین دو انسان زمینه رو برای رشد و بالندگی و پیشرفت طرف مقابل هست.برای این کار بهتره شما زمانی که ایشون به نطر شما احترام می زارند و به رای و دیدگاه شما اهمیت می دهند بیشتر باهاشون گرم بگیرین و ازشون تعریف و تمجید کنید که کم کم این رفتار در ایشون تقویت شود .و حتما از مشورت یک روانشناس و حضوری به اتفاق همسرتون بهرمند شوید.
-
کاش همسرم همسر دوم اختیار کنه
پرسش:
40 ساله هستم دانشجوی کارشناسی رشته مدیریت برنامه ریزی هستم 11 ساله ازدواج کردم و یک فرزند پسر 5 ساله دارم. همسرم 6 سال از من کوچکتر است.و لیسانس مکانیک می باشد. حدود 4 سال باهم دوست بودیم. علاقه خیلی زیادی به هم داشتیم و من به او خیلی وابسته بودم اما تقریبا از 3 ماه بعد از عروسی اختلافات ما شروع شد. اینکه پشیمونه از اینکه زود ازدواج کرده. جوانی نکرده(با وجود اینکه قبل از ازدواج دوست دخترهای زیادی داشته و حتی با زن بیوه هم ارتباط جنسی داشته و فوق العاده رفیق باز بوده) من اهل معاشرتهای دوستانه و مسافرتهای دوستانه نیستم. پشیمون بود از اینکه چرا بعد از ازدواج نمیتواند ارتباطهای دوستانه قبلی خود را داشته باشد. و مدام بر سر این مسائل جنجال به راه می انداخت. بسیار به خانواده اش وابسته است در حالی که قبل از ازدواج اصلا چنین نبوده. زمانی که (سال87) متوجه شدم با یک خانم مطلقه ارتباط دارد البته به گفته اون خانم و خودش چند روز بیشتر طول نکشیده چون من خیلی زود متوجه شدم. دیگر نتوانستم با او ارتباط صمیمانه و با محبت داشته باشم. در آن زمان قصد طلاق داشتم ولی با اصرار خودش و بزرگان فامیل او والبته میل درونی خودم که هنوز دوستش داشتم از طلاق منصرف شدم. او مدام از زنهایی که مشتاق برای ارتباط با او در محل کار و محیطهای مختلف هستند صحبت می کند. و میدانم در شبکه های مجازی نیز دوستان جنس مخالف دارد ولی اینکه با آنها ارتباط بیرونی هم دارد یا نه نمیدانم. سعی میکنم کنجکاوی نکنم تا خودم اذیت نشوم. علیرغم میل باطنیم ترجیح میدهم برود همسر دیگری اختیار کند تا اینکه فکر کنم به من خیانت می کند. یا گهگاهی با وقاحت تمام از ارتباطهای مجازی و تلفنی خود برایم بگوید. با وجود پسرم نمیتوانم از او جدا شوم.دوست نداره من درس بخونم و مدام بهانه جویی میکنه، دیگر نمیتوانم با او ارتباط گرم و صمیمی برقرار کنم.ادامه این زندگی هم خیلی برام سخت و طاقت فرسا شده. از شما تقاضا دارم من را راهنمایی کنم.
پاسخ:
-
لاغر بودن همسرم منو بهش سرد کرده
- پرسش:حدود سه ساله ازدواج کردم خیلی از خانوم های چاق خوشم میاد
خانوم خودم لاغره هرچی که بهش میگم چاق بشه قبول نمیکنه منم خیلی خیلی نسبت بهش سرد شدم اخه میدونم فقط وقتی خانومم چاق بشه نسبت بهش گرم میشم
نمیدونم باید چکار کنم ممنون میشم راهنماییم کنیدپاسخ:
-
شوهرم علاوه بر بدبینی و بی حوصلگی خیلی زود قهر میکنه
- پرسش:شوهرم رفتارهای خاصی داره خیلی زیاد قهر میکنه بی حوصله بدبینه آیا تست شخصیت میتونه کمکی بکنهپاسخ:
-
همسرم با نوع پوششم مشکل داشت
- پرسش:پنج سال قبل با همسرم بصورت سنتی اشنا شدم . من در جلسه ای که بار اول دیدند بدون حجاب روسری و با دامن نسبتا بلند بودم . همسرمآن زمان واکنش نشون داد در صورتی که لباس من کاملا پوشیده بود و من به تصور اینکه مردها اوایل ازدواج حساسند از این مساله عبور کردم . بعد عقد مشکلات ما شدید شد . تا جایی که من اصلا اجازه پوشیدن دامن حالا در هر سایزی را نداشتم و همسرم میخواست من فقط از پوشش شلوار استفاده کنم انهم شلوارهای گشاد و پارچه ای .
حجاب گذاشتم اما مشکل حل نشد . این مساله و اینکه در همه مناسبتها اعم از مهمانی و عروسی و ..مجبور بودم با کت و شلوار باشم و متلک خانمها را بشنوم رویم من فشار شدیدی اعمال میکرد از طرفی همسرم گیر دادنهایش شدید تر میشد . اختلافات زیاد دیگری هم داشتیم که نهایتا منجر به جدایی شد . خانواده همسرم هم از نظر پوشش درست مثل من بودن و تفاوتی نداشتیم . مشکل همسرم فقط با من بود
سه سال از طلاق گذشته و هردو نتوانستیم به زندگی عادی بگردیم و هنوز بهم علاقه داریم اما مساله این است که ایشون هنوز یکی از شروطش رو برای شروع زندگی مجدد استفاده نکردن از دامن عنوان میکنه . من زا این قضیه واهمه دارم چون میترسم رعایت کردن من (با توجه به اینکه تجربه کردم ) هم باعث درتس برداشتن از حساستش نشه و خوب قبول این ظرایط برای من سخته
از طرفی این نوع نفرت همسرسابقم از دامن (حتی دامنهای بلند ) نمیتونم درک کنم و به نظرم عجیبه چون خیلی افرادی دیدم که دچار تعصثب هستن و مذههبی اما واقعا زنی ندیدم که تحت هیچ شرایطی از پوشش دامن استفاده نکنه
لطفا من راهنمایی کنید که ایا این مساله ناشی از بیماریه ؟ طبیعی هست یا نه و من چه کاری میتونم انجام بدم
به مشاور مراجعه کردیم اما ایشون حاضر به پذیرش اینکه در اینمورد دچار افراط هست ، نیست
-
همسرم همیشه برای چیزهای الکی قهر میکنه
- پرسش:خانمی 27ساله متاهل دارای یه دختر دو ساله و چهارماهه.شوهرم 32 ساله و شغل آزاد داره (مغاره دار) .و پنج سال از زندگی مشتر کمون میگذره.شوهر من ی مقدار تو دار هستش.هر حرفی رو به من نمیگه.علاوه بر اینا تا تقی به توقی میخوره سریع قهر میکنه طوری که اصلا نه با من حرف میزنه نه نگام میکنه.ااین درصورتیه که خودش هم مقصر هستش.کلا باید با فوت راش ببری.این وضعیت خیلی آزار دهنده هستش.طوری که ماهی یکبار یا بعضا دو ماه یکبار این اتفافات تکرار میشه.معمولا توی این پنج سال همیشه من کوتاه میام.همیشه من پا پیش میذارم.اما باید یه دوره یه هفته تا ده روزی طی بشه که ما به حالت فبل بر گردیم.همیشه هم بابت یه چیزای الکی قهر میکنه.دیگه از این وضعیت خسته شدم.طوری که بعضی مواقع فکر جدایی هم به سرم میزنه.حالا سوالم اینه :
پیش خودم میگم دیگه این سری من کوتاه نمیام .بذارم اون یه بار پاپیش بذاره .اما ممکنه اینطوری بیشتر از ده روزه هم بشه این قهر وجدایی.خلاصه موندم با این اخلاق گنده شوهرم چکار کنم؟پیش خودم میگم من پنج سال کوتاه اومدم نازشو من خریدم .جرا نباید یه بار شوهرم اینکارا رو کنه.واقعا نمیدونم این فکرم درست هس یا نه؟؟پاسخ:
-
کمکم کنید به خاطر پسرم زندگیمو نجات بدم
پرسش:
خانمی هستم 29 ساله که مدت 4 سال است ازدواج کرده ام . خودم فوق لیسانس و شاغل هستم و همسرم دانشجوی دکتری و فعلا شغل دایمی ندارند.البته بطور ساعتی در دانشگاه تدریس میکنند .
مدت هفت ماه است صاحب پسری شده ام. از دوران بارداری با همسرم به مشکل برخوردیم و تمام مشکلاتمان بر سر خانوادهایمان است. در اوایل ازدواج رابطه ما با خانواده من به علت حمایت ها و کمک های آنها بیشتر بود و خانواده همسرم به بهانه مخالفت با ازدواج ما کاملا خود را کنار کشیده بودند و همسرم از این موضوع ناراحت بوده و روابط سردی در حد دیدوبازدید هفتگی داشتیم.
منزلی را با پدرم شریکی خریداری کرده بودیم که ما در آن سکونت داشته و به نام پدرم بود. پس از بارداری من همسرم به فکر خرید خانه ای مستقل افتاد که به علت شرایط بد مالی پدرم تا کنون که حدود یکسال است موفق به پرداخت سهم ما نشده و حاضر به فروش خانه هم نیست. در این مدت همسرم مدام بهانه گیری کرده و با خانواده ام رابطه ای بسیار سرد داشته و این مسئله باعث بحث و دعواهای متعددی برای ما شده است. علی رغم تمام محبت های پدر و مادرم و زحمات آنها اخیرا همسرم توهین های زیادی به خانواده ام در دعواهایمان کرده و حتی مدتی است به خانه آنها هم نمی آید و کلا ارتباطش را قطع کرده است. که باعث ناراحتی و آزار من شده تا حدی که آخرین بار حرف جدایی به میان آمد.
تمام حرفش بی احترامی خانواده ام به وی و خواسته اش است و از هرچیزی بهانه میگیرد و انتظار دارد من فقط از وی حمایت کنم. من میدونم کار پدرم اشتباه است و با ایشان صحبت کردم ولی حرفم این است که پدرم که در مدت چهار سال با داشتن سهم اعظم از خانه آنرا در اختیار ما گذاشته است و در موقع نیاز به ما کمک کرده الان نمیتوانم به وی فشار وارد کنم . من در اوایل ازدواج بخاطر ایشان رفتارهای خانواده اش را خیلی تحمل کردم و کوتاه آمدم ولی ایشان حاظر نیستند بخاطر من کوتاه بیایند و رابطه شان با خانواده ام را حفظ کنند.
خواهشا مرا راهنمایی کنید تا بتوانم زندگی ام را بخاطر فرزندم هم که شده نجات دهم.
پاسخ:
آنچه مهم است تفکیک مسائل است و خودتون باید بتوانید به شرایط خاص ارتباط برقرار نمایید /1- مهم است از خواسته ی همسرتون کاملا آگاه شوید و بعد نسبت به آن اقدام و همم صحبتی و به توافق برسید. 2- روابط با پدر و خوانواده پدر نباید تداخل با زندگی داخله ایجاد کند 3/ در روابط همسرتون به خانواده پدر واکنش را بیش از اندازه نکنید4 – اولویت های زندگی را بر اساس توانایی های خود تنظیم کنید و بدون کمک دیگران 5 با یک متخصص نیز همراه شوید.
هر قطع رابطه در مرحله ی اول برای خود قطع کننده ضرر دارد.مخصوصا با نیتی مثل نیت شما چون شما نمی توانید تا زمانی زنده ای این کار را بکنی. // شما اگر در آنجا رفت و آمد می کنید برای رضایت خود بروید در مرحله ی اول و بعد رضایت های جانبی تا آسیب نبینید.
-
ایرادهای مداوم مادر همسرم از من زندگیمونو جهنم کرده
- پرسش:خانمی 32 ساله هستم که 12 ساله ازدواج کردم ودر تمام این سالها با شوهرم اختلاف داشته ام دعواهای اولیه ما اکثرا سر مسائلی بود که دیگران مخصوصا مادرشوهرم برایمان ایجاد میکرد مادر شوهرم در تمام این سالها فقط از من و خانواده ام پیش شوهرم ایراد میگرد و هر موقعه شوهرم را تنها گیر آورده فقط میگوید زنت این حرفو زد واین کار و کرد وهمواره مظلوم نمایی کرده و با اینکه میداند شوهرم روی این حرفها حساسه برعکس همیشه میگه در حالی جلوی من خودش را خیلی خوب نشان میدهد وهیچوقت به خودم نمیگوید حرفهای او روی شوهرم خیلی تاثیر میگذارد به طوری که هر دفعه یک دعوا وقهر طولانی را درست کرده واینکه هر موقعه بحثی بین ما پیش میاد شوهرم میره خونه مادرش وهمیشه تا ساعت 12 شب انجا میمونه وآخر شب میاد خونه هر بار به او میگوییم که با این کارش همه را خبر دار میکنه وباعث دخالت دیگران میشه ولی اون قبول نمیکنه و میگه هیچ کس نمیتونه رو من تاثیر بذاره در صورتی که در عمل میبینم خیلی هم تاثیر گذاشته از دست کارای شوهر ومادرشوهرم خسته شدم مادر شوهرم در ظاهر همیشه میگه من غیر از خوشبختی شما چیزی نمیخام وهمیشه در حال نماز خوندن ومسجد رفتنه ولی همیشه با حرفاش کاری کرده که شوهرم دلش براش بسوزه و ازش حمایت کنه از بس دایم تو گوش شوهرم میخونه اونا عصبی وروانی کرده که گاهی منو کتک میزنه وتمام موهای سر شوهرم ریخته ولی شوهرم میگه تو منو پیر کردی.
پاسخ:در چنین شرایطی، به عنوان یک همسر بهترین کاری که می توانید انجام دهید نزدیک شدن به والد همسرتان است. اگر رابطه شما با والد همسرتان خوب باشد، او شما را رقیب خود نمی بیند و کم کم استقلال فرزند خود را می پذیرد.
-
اختلافات فرهنگی و اعتقادی با همسرم داره به طلاق منجر میشه
- پرسش:32 سالمه و 5 سال پیش ازدواج کردم ،در این 5 سال به دلیل تفاوتهای اعتقادی و بعضا فرهنگی با همسرم اختلافاتی به خصوص سر قضیه حجاب با هم داشتیم ولی در دو ماه اخیر این اختلافات خیلی شدید شد و ایشان به من گفتند باید حتما چادر بپوشی ،آرایش مطلقا نکنی حتی عطر و زیور آلات استفاده نکنی،ساق دست ببندی ، حتما باید برای خروج از خانه اجازه بگیری و مطیع من باشی و…و با وجود اختلافاتی که بین من با پدر ایشان به دلیل دخالتهای ایشان هست اصرار داشت طبقه بالای خانه پدرش زندگی کنیم،خلاصه میگفت یا باید شرایط من را بپذیری تمام و کمال یا باید طلاق توافقی بگیریم،من با وجود اینکه حدس میزنم که اینها بهانه است که من راضی به طلاق توافقی شوم(چون من به اشتباهات گذشته ام اعتراف نمودم و گفتم میخواهم عوض شوم ولی ایشان میگوید باید از ته دل عوض شوی و افکارت 180درجه عوض شود در صورتیکه از ابتدا حجاب من همین بوده ولی باز خیلی چیزها را قبول کردم) الان 2 ماه است که خانه پدرم آمده ام و یکبار عموی ایشان آمد برای پا در میانی ولی ایشان جلوی خانواده من به عموی خود گفتنند من که گفتم اگر برای طلاق توافقی و صحبت در مورد مبلغ توافق میایید من میایم و من را جلوی خانواده خودم خرد کردند،خیلی ناراحتم چون با توجه به حرفهایی که به همکارانمان زده(ما همکار هستیم) مطمینم قصد دارد که طلاق بگیرد و دیگر مرا دوست ندارد با توجه به اینکه ابتدای ازدواج ایشان خیلی اصرار به این ازدواج داشتند این قضیه خیلی من را ناراحت میکند و احساس شکست میکنم،و ایشان مدام همکاران را واسطه میکند که مبلغ توافقی را بفهمد و دیگر حتی اصراری و حرفی روی حجاب و اینها نمیزند و از طرفی خانواده پدری من یک خانواده از هم پاشیده ای است یک پدر تقریبا بی خیال یک مادر بیچاره که از بس حرص ما را خورده مریضی قلبی دارد دو تا برادر مداخله گر بیکار که خودشان 40 ساله هستند و هنوز زن نگرفتند و یک خواهر در این شرایط حتی به خاطر اینکه مادرم حرص نخورد نمیتوانم گریه کنم و تخلیه شوم و مجبورم خودم را بیخیال نشان دهم و فیلم بازی کنم،از درون دارم نابود میشم چکار کنم؟
پاسخ:
سلام به نظرم داراي فرزند هم نيستيد كه جاي بسي شكر دارد.
-
بعد از جدایی فهمیدم که همسرمو خیلی دوست داشتم
- پرسش:خانمی 29 ساله هستم تحصیلات کارشناسی ارشد که حدود 5 است از همسرم جدا شده ام دلیل جداییمون هم این بود که همسرم بیش از اندازه مغرور بود با خانواده من هیچ ارتباطی نداشتند و به قول معروف هیچکس رو برای ارتباط در سطح و کلاس اجتماعی خودش نمیدد در صورتیکه خانواده من هم پدر و مادرم و هم خواهر و برادرم از تحصیلات و کلاس اجتماعی خوبی برخوردار هستند و از نظر خانوادگی همتراز بودیم . بعد از جدایی متوجه شدم که همسرم رو بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم دوست داشتم و جدایی ما بیشتر بخاطر لج و لجبازی و بهانه گیری هاش بود ایشون هم بعد از جدایی خیلی زود مجددا ازدواج کردند . الان مشکل من این هست که در این 5 سال باچند نفر آشنا شدم ولی نمیتونم روابطم رو ادامه بدم درصورتیکه این افراد خواستار ازدواج بودند ولی من انگار دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم و بعد از چند هفته طرف برام غیرقابل تحمل میشه همه رو با همسر سابقم مقایسه میکنم در صورتیکه منطقی که فکر میکنم میبینم که این افراد هم از نظراخلاقی و هم اقتصادی بهتر از همسر سابقم بودن همیشه فکرای آزاردهنده به سراغم میاد و مدام به این فکر میکنم من که این همه موقعیتهای خوب قبل از ازدواج داشتم چرا باید این اتفاق برام بیفته . در ضمن دکتر روانشناس هم رفتم و تشخیص افسردگی دادند و دارو . ولی داروها حالم رو بد میکرد بطوریکه سرکارم اصلا تمرکز نداشتم و مدام حالت خواب آلودگی داشتم بخاطر همین بعد از چند روز مصرف رو قطع کردم .
پاسخ:
شما دو مشكل را مطرح كردين: 1- در مورد افسردگي تون اگه هنوز ادامه داره با يد بدونين كه غير از درمان دارويي رواندرماني نيز مي تواند به شما كمك كند. در صورت تمايل مي توانيد آن را شروع كنيد و 2- در مورد ازدواج مجدد .توصيه مي شود ابتدا افسردگي را برطرف كنيد. چرا كه افسردگي روي تمام جنبه هاي زندگي شما و حتي تصميمات شما تاثير منفي مي گذارد. سپس براي ازدواج مجدد برنامه مشاوره قبل از ازدواج مي تواند به شما كمك كند.
-
اجتماعی نبودن همسرم خستم کرده
- پرسش:من زنی 29 ساله وهمسرم 30 ساله 3سال عروسی کردیم ویک دختر یک و نیم ساله داریم همسر من از اول اجتماعی نبود نه تو خونه نه تو بیرون .تو این 3 سال با خواهر برادرام دست و پا شکسته رفت و آمد میکنه اخلاقش طوری که انتظار داره همیشه حرف حرف اون بشه تو خونه با همه چی کار داره چه تو خونه داری چه تو بچه داری هی نظر میده انتظار داره عین حرفشو عمل کنم خسته شدم از دخالتش تو همه چی حق ندارم هر روز به خونه مامانم زنگ بزنم حرفمون شدنی تو سر خودش میز نه منو میزنه دوس داره با خانوادش رفت وامد کنم ولی با خانواه من نه دیگه دوسش ندارم چندی پیش باهاش حرفم شد من و زد منم قهر کردم رفتم خونه بابام چندین بار کتکم زده رفتم اومد جلوی در بابام به مامانم داد میزنه گفت میرم پلیس میارم زن منو آوردید خلاصه داداشم که تو ساختمون بابام میشینه شنیده بود اومد باهاش حرف بزنه که بهش گفته من با هاتون رفت وامد نمیکنم بی دلیل انصافه منم برگشتم خونم نمیدونم با همچین مردی چ جوری زندگی کنم تو سرم همش فکر جداییهبه نظرتون منم مثل خودش باخانوادش رفت آمد قطع کنم تاحال منو درک کنه?
-
همسرم بعد از ده سال میگه به من علاقهای نداره
پرسش:
مدت ده سال است ازدواج کرده ام ودارای دو فرزند هفت وهیجده ماهه هستم سن خودم چهل سال و خانمم بیست ونه سال است وبیش از یک سال است که مشغول به کار شده شغلش پرستار می باشد ونزدیک پنج ماه است که بدون علت وحرفی خونه وبچه ها را ول کرده وخواستار طلاق است ومی گوید از زندگی خسته شده است وتحت هیچ شرایطی حاضر به برگشت نیستم وتمام راههای قانونی را رفته که مرا تحت فشار قرار دهد که طلاقش بدهم ولی من بخاطر بچه ها وخودم که عاشقانه دوستش دارم حاضر به متارکه نیستم وهیچ علاقه ای که قبلا نسبت به بچه هاش داشت حالا ندارد مرتب بهانه بهانه می کند واساسش را بر ویرانی این زندگی گزاشته وتا حالا دلیل خاصی ومحکمه پسندی برای جدایی نیاو رده .
همه می گویند شخص سومی وسط است ولی من ادم خوشبینی هستم وروی زنم شناخت کافی دارم ولی جدیدا پیامهای حذف شده گوشی خانمم را روی واتس اپ بازیابی کردم واسم یکی از همکارهای مردش را با اسم من ذخیره کرده بود وپیامهایش بودار بود ودر جواب اعتراض من طفره رفت واظهار بی اطلاعی کرد وگفت فقط همکارم است واز اون روز گوشیش را خاموش کرد ایا این مرد می تواند با وعده زنی را از زندگی ساقط کند وطوری که عاطفه مادری را فراموش کند بچه ها را در عوض طلاق دادن با من معامله کندکه مطلقا بچه ها را ملاقات نکند و اظهار می دارد که از تمام مردها تنفر دارد ودر اینده هیچ قصد ازدواج ندارد ولی من باور ندارم
تا حالا هر راهی که به ذهن شما خطور می کند که یک مرد برای بدست اوردن دل ی یکزن انجام می دهد انجام داده ام ولی اثر نداشت وفقط به طلاق فکر می کند ایا صلاح است که طلاقش بدهم شاید دل به یکی بسته ومن روی دل خودم پا بگزارم وبزارم پی زندگیش برود ویا اون اذیت کنم وطلاقش ندهم اخه به گفته خودش هیچ علاقه ای توی این ده سال ازدواج به من نداشت واز من سواستفاده کرده لطفا راهنماییم کنید .پاسخ:
شما ده سال زندگی مشترک داشتید به راحتی نمی توانید تمام این سالها را فراموش کنید و همسر خود را ناسازگار قلمداد کنید مطمئنا روزها و لحظات خوش زیادی را با هم گذرانید.شما دو فرزند دوست داشتنی دارید. شما از دیدگاه خودتان برآورد کننده تمام نیازهای او بوده اید از دیدگاه یک زن و همسرتان چه؟ به نظر لازم است کمی احوالات خود را بررسی کنید برای اینکه چه شد که ما به این نقطه رسیدیم؟ از یک روانشناس کمک بگیرید.اگر همسرتان نمی آید چاره ایی نیست خودتان تنها بروید.انگشت اتهام و تهمت را از همسرتان بردارید و کمی آرام باشید با آرامش . مدیریت صحیح می توانید این مسئله را حل کنید.اذیت کنم و طلاق ندم که حل مسئله نیست. عذاب دادن خودتان و خانواده است.به خداوند توکل کنید و از خدمات حضوری روانشناسان و مشاوران خانواده استفاده و مشورت بگیرید. ان شالله اوضاع به سامان می شود.
-
رفتارهای دوگانه و ضد و نقیض همسرم آزارم میده
پرسش:
من 28 سالمه و شوهرم 29 سالشه نوه عموی مادرم میشه و حدود یکسال و چهارماهه ازدواج کردیم رفتارهای دوگانه و ضدو نقیض ش با من باعث آزارم میشه بطور مثال هفته پیش شوهر عمم از دنیا رفت و با اصرار خودش چون نخودش میتونست بیاد من به همراه پدر و مادرم رفتم تشییع متوفی اما وقتی برگشتم دیگه اون آدم قبلی نبود و سرسنگین بود و بعد از سوال و پرسش معلوم شد از اینکه رفتم نارحته میگم منکه با اصرار تو رفتم و اون میگه تو باید از اخلاق من میفهمیدی که نباید بری نمیدونم مگه زن و شوهر با هم رودربایستی دارن بعدمیگه ما با هم تفاهم نداریم باید از هم جدا بشیم البته از این قبیل برخوردها حداقل هر ماه دوتا سه بار داره و رابطمون بسیار حساس و شکننده است بطوریکه همیشه باید دست به عصا راه برم که از رفتار و یا حرفیم نارحت نشه خیلی در عذاب و اذیتم زندگیم پر از اضطراب و تنشه از هر حرف و رفتاری کلی برداشتهای مخالف واقع و مستدل میکنه برای ایجاد تنش تو مواقع درگیری حرف نمیزنه و بجای حل معضل از منزل میره بیرون و صحبت با مشاور رو هم اصلا قبول نداره طوریکه برخی اوقات همین باعث اختلاف و درگیریمون شده بعضیها میگن پرانویید داره لطفا راهنماییم کنید آیا درسته؟ باید چکار کنم؟ خودم بسیار حفظ آبروم برام مهمه و همه اینها در حالیست که دیگران حتی نزدیکانم هم الان به این موضوع اصلا پی نبرده اند و فقط یک برادر م و همسرش ازین مشکلم باخبرن
پاسخ:
شما نیاز دارید با آرامش و مهربانی زمانی که حال خوبی همسرتان دارد با گفتگو داشته باشید و علت بیقراری هایش را کشف کنید. جوری صحبت کنید که اعتماد کند و حرفهایش را و دلیل ناراحتی هایش را بیان کند.مراقب باشید در برابر صحبت های او ،حتی اگر هم مخالف عقاید شما بود ناراحت نشوید و از کوره در نروید.زوجین چون مهارت ارتباطی مناسب را به خوبی فرا نمی گیرند دچار این قبیل مشکلات می شوند.در ضمن می توانید خودتان به تنهایی به یک روانشناس مراجعه کنید و راهنمایی های لازم را دریافت کنید.
-
همسرم همیشه از زندگیمون ناراضیه
پرسش:
همسرم پزشک و ما مشکلات فراوانی در خصوص زند گي مشترک داریم. حرف همدیگر را نمی فهمیم. ایشان از همه بخش زندگی ناراضی. از محیط کار . از من. از مردم . دوتا بچه دو و پنج ساله داریم. همیشه خسته. خانواد ه اش.تصمیم گیرنده اول و آخرند. خانواده من فقط منو دارند و من تک دخترم به نوعی دائما از خانواده من ایراد میگیره و به انهامنتقل میکنه. خانوادم در آپارتمان زندگی میکنه. از مشکلات اونجا رفتن این که چرا تو آسانسور سایر ساکنین هستن. چرا باید به نگهبان سلام کرد…….
من با خانوادش رابطه خوبی ندارم چون خیلی در زندگيمون مداخله میکنند و علتش صرفا انتقال تمامی مسائل مشترک ما به خانوادش بود و آنها به خودشان مجوز دادن که از حد خودشان فراتر روند من با آنها زندگی ميکنم. دائما در تمامی مراحل زندگی فقط میخواهد ناراحت باشد. در بهترین لحظات ناخودآگاه یکهو میگه فلان مسئله که دعوامون شد و وقتی من عصبی میکنه میگه تو همش میخواهی دعوا کنی. از رانندگی که برای گردش بردن ما هست ایراد میگیره و بار هر چه ناراحتش کرده تا مدتها در ذهنش تکرار میشه. به من میگه قدر زندگیت نمی دانی. در خانه ای که اجازه دعوت کردن خانواده ام را ندارم. در جایی که آرامش ندارم و هیچ کاری را اجازه ندارم میشه زندان. پول از بانک میگیرم میگه پول بانک چه کردی. تو بانک نگه میدارم میگه چرا پول از بانک نگرفتی. من نمیدونم چه کنم. من مشکل دارم و فقط ایشان همه چیز ميفهمه. میگم بیا بريم مشاور خانواده میگه تو برو من احتیاجی ندارم. خلاصه همه مشکل دارند الا ایشان و خانوادش. من از بعد از ازدواج کل اعتماد به نفسم را ازدست دادم. کلاعصبي شدم و حوصله مازادهاي رفتارهایش ندارم . بارها بهش گفتم که من و شما طلاق بگیریم هردو راحت میشیم و بچه ها هم مال تو اما میگه من دوست دارم. دلم گرفته. بلا تکلیفم. نمیدونم چه باید بکنم. خواهش میکنم کمکم کنید دارم از درو ن ميترکمپاسخ:
مسائل شما بسیار نکات ظریف در آن نهفته است و مهم اینکه اگر همسر شما موافق است اول شما حضوری برای خود مراجعه کنید تا بتوانید از آسیب رسیدن به خود در حال و آینده جلوگیری کنید که این بسیار مهم است . // دومین نکته اینکه مسئولیت کارها و برنامه هایی که در زندگی به دوش ایشون است را به گردن خودشون بیندازید و به خودشون واگذار کنید . مثلا در رفتار یا راننده به خود ایشون بر می گردد و اگر راننده به شما شکوه می کند بگویید این مسئولیت به خود ایشون بر می گردد و با خودشون صحبت کنید . آنچه از عملکرد شخصی ایشون سر می زند باید خودشون پاسخگو باشند نه شما . در مسائل خانواده نکات شما باید در مواردی تحلیل دو طرفه باشد . و عملکرد فردی ایشون را باید با عملکرد اجتماعی را در هم آمیخته نگردانیم ..// نکته ی مهم سطح تحصیلات خودتون و نظر همسرتون به شما خیلی مهم است و آن در بسیاری از مسائل شما تاثیر گذار است؟ // نکته ی دیگر اینکه شما از شرایط اساسی خود و دیدگاه خود هیچ بیان نکردید ؟ اگر بتونید بین عملکرد ها تفکیک ایجاد کنید و اولویت بندی کنید به حل خیلی از مسائل می تونید کمک کنید ../// پیدا کردن خود و اهمیت دادن به خود بر اساس خودت و نظر دیگران یک نکته ی اساسی دیگر است
-
نگرانیهای بیش از حد همسرم آزارم میدهد
- پرسش:خانمی 33 ساله هستم که حدود 4 سال ازدواج کردم همسرم8 سال از من بزرگترها و با هم در بیشتر موارد تفاهم داریم و زندگی آرامی داریم. مشکلی که همسرم را آزار میدهد نگران بود ایشان است ایشون همیشه نگران این هستند که مبادا برای من و فرزندم در نبود ایشان اتفاقی بیفتد اگر من از منزل خارج شوم تا زمانی که برگردم ایشون بارها تماس میگیرن و شدیدا اظهار نگرانی میکنن و به محض رسیدن به منزل باید به ایشون اطلاع بدم. حتی زمانی که در داخل منزل هستیم و خودشون هم باشن اگر من و فرزندم در اتاق دیگری باشیم و صدای ما رو برای دقایقی نشنون نگران میشن و از زمان ازدواج تا الآن ایشون همیشه این رفتار رو داشتن و خودشون خیلی اذیت هستن به خاطر این طرز رفتار. و البته این نگرانی ها را نسبت به پدر و مادر و خواهر و برادر های خودش هم داره با شدت کمتر . در پایان باید بگم همیشه گفتن که این رفتار به خاطر علاقه زیاد به خانواده هست. آیا این رفتار خیلی غیر طبیعی؟ برای درمان این رفتار چه کار باید کرد؟پاسخ:
-
همسرم آدم شکاک و بدبینی است
- پرسش:خانمی 32 ساله هستم و همسرم 35 سالشون هست 6 سال هم هست که ازدواج کردیم و بچه هم نداریم ، دلیل بچه دار نشدن هم این بوده که همسرم آدم بسیار شکاک و بدبینی هستند البته بیماری افسردگی 2 قطبی شدید هم دارند که مدت 2 سال تحت درمان دارویی بودند ولی به بهانه اینکه دارو حالشون رو بد میکنه و بقول معروف بهشون نمیسازه از مصرف امتناع کردند البته در زمان مصرف دارو ها هم خیلی تغییر چندانی نمیکردن به نظر من فقط بیحال بودند و بعضی روزها کل روز رو میخوابیدند این رو هم بگم که خیلی داروهای زیادی رو دکترشون امتحان کردن و به تبع همین مشکلات ایشون ، رابطه ما از ابتدا درست شکل نگرفت ایشون همیشه در حال ناز کردن و من هم ناز خریدن بودم ، هم اینکه چون ما طبقه بالای منزل پدر شوهرم زندگی میکردیم مادرشون بیشتر روزا به بهانه های مختلف تو خونه ما بود و از من توقع داشت مثله اینکه پرستار استخدام کردند برای پسرشون از صبح تا شب تو خونه باشم و مراقبت کنم و بیشتر حس مریض بودن رو به پسرشون القا میکردن و چون تو شرکت برادرشون کار میکردن هر روز صبح اگه خودش هم نمیومد زنگ میزد و میگفت اگه سرحال نیستی امروز نرو و ایشون هم که از خدا خواسته و نمیرفتن ، حتی من هم به همین خاطر و هم به خاطر اینکه مدام بهم میگفتن که تو دنبال پولی و پول از شوهرت واجبتره و برچسبای مختلف دیگه کارم رو ول کردم و قسمت بیشتر هزینه های زندگیمون رو هم پدرشوهرم پرداخت میکرد ، در حال حاضر هم اقدام به طلاق کردن دلیلشون اینه که با من خوشبخت نیست و به هیچ عنوان راضی به مشاوره و سازش هم نیستن ولی من هنوز نمیدونم طلاق بگیرم یا نه و اصلا امیدی به درمان هست و هم اینکه مردی رو که اینقدر مصمم هست به جدایی دوباره بخوام به ادامه زندگی باهاش پافشاری کنم درست هست ؟ آخه 6 سال از عمرم رو با این شرایط به امید بهبودی صرف کردم و برام سخته الان حقم این باشه .واقعا مستاصل شدمپاسخ:
دوست عزیز،شش سال از عمرتان را با این شرایط به امید بهبودی صرف کردید،اما نتیجه چیزی بر خلاف انتظارتان شد.تلاش و شکیبایی شما برای حفظ زندگی و بهبود ان ارزشمند است ،اما گاهی باید واقعیت ها را پذیرفت گاهی قدرت کنترل و تغییر شرایط همیشه در دست ما نیست ،اگر درطول این 6سال سهم خود را در بروز مشکلات شناسایی کردید و ان را پذیرفتید و تلاش خود را در جهت بهبود انجام داده اید ،پس دیگر بقیه شرایط خارج از کنترل شما می باشد.ایا هنوز هم تمایل دارید شش سال دیگر هم به امید تغییر شرایط و بهبودی پیش بروید?!!پذیرش واقعیت و بازگشتن و قبول انتخاب اشتباه، بسیار سخت و دردناک است ،اما دردناکتر از ان ادامه دادن به یک رابطه اسیب رسان است.
زندگی باید کرد،گاه با یک گل سرخ،گاه با یک دل تنگ…گاه باید رویید در پس این باران…گاه باید خندید بر غمی بی پایان …زندگی باوری می خواهد ،ان هم از جنس امید…
-
لجبازی شوهرم خستم کرده
- پرسش:
شوهرم بسیار لج بازه چیکار کنم کاراش مثل زنهای لوس میمونه خودشم قبول داره خیلی سعی میکنم باهاش خوب رفتار کنم ولی بازم حرصم میده تک پسره با یه خاهر الان38 سالشه
-
همسرم تو شبکه های اجتماعی با دخترهای مجرد اختلاط میکنه
- پرسش:50سال دارم سی ویک ساله پیش ازدواج کردیم شوهرم یک سال وچهارماه ازم بزرگترند. دکترا دارن وطبابت میکنن. منم تاکارشناس ارشدادامه دادم .الان دبیرم .
سه تادختردارم فقط اخری مجردودانشجواست .ازاوایل ازدواجمون شوهرم ازم خیلی ایراد میگرفتن ایشان خیلی ایده ال گراهستن تواین سی سال هیچ وفت از زندگیش ودختراش اظهار رضایت نکردند.وقتی صحبت میکنن خیلی خوب صحبت میکنن اما زمان عمل گفته های خودشو عمل نمی کند.این مصراع (.دوصدگفته چون نیم کردار نیست).دقیقادرمورد ادمای مثل ایشون صدق میکنه
خلاصه همبشه اظهار نارضایتی وانتقاد ازطرف اوبود ومداراکردن از طرف منو سه تادخترام. بعصی وقتا هم صبرمون تمون میشد به بحث وجدل واخرش کتک زدن دخترا و در نهایت به قهر ختم میشد.الان که بحمدالله دوتا داماد خوب داریم دخترام هم از زندگی خدارو شکر راضی اند مرتب شوهرم سروگوشش میجنبد تووایبر با خانم های مجرد اختلاط میکندشبا تادیر وقت بیداریم اغلب دعواهامون به این موضوع ختم میشه .ناگفته نماند شش ماه پیش یه خانم توزندگی شوهرم بوده من بعدا فهمیدم مخفی اونوصیغه کرده بود .ولی خانمه شرط رفتن به خارج از کشوروخواست شوهرم قبول نکرده بود همه اینارو باکنجکاوی وبه طروق مختلف فهمیدم . حرف ش اینه میخام دوباره ازدواج کنم دنبال کیس مناسبم این جمله ها رو وقتی اعتراض میکنم که چقدر باوایبری کم حرفی میزنه
الان دیگه بهش اعتماد ندارم. مرتب کنترل نامحسوس میکنم بعضی وقتا اعصابم نمیکشه دیوانه وار حمله میکنم باهاش تند حرف میزنم یا گوشیو ازش میگیرم .
وبه شدت دعوامون میشه آدم صبوریم ولی دیگه نمیتونم تحمل کنم روز بروز بی احترامیا واهانتها بیشتر میشه به هیچ کدوم از خوهر وبرادراش نگفتم .ازتون راهنمایی میخواهم چکار کنم چه رفتاری داشته باشم خوبه .
ممنون وتشکر.پاسخ:
-
دوست نداره با خانوادم ارتباط داشته باشم
- پرسش:همسرم دوست نداره باخانواده ارتباط زیادی داشته باشم وقتی باتلفن باخانوادم حرف میزنم باید جزئیات صحبتم وتوضیح بدم یا نباید زیاد زنگ به مادرم یا خواهرم بزنم.یا موقع ی که باخانواده حرف میزنیم چه حضوری چه غیرضروری فکرمیکنه درمورد اون حرف میزنیم زمانیکه بیرون میریم کسی بهش برخورد کنه یابد رانندگی کنه به آنها شاخ شونه میکشد موقع ی که حرفمون میشه توسرش میزنه منو میزنه بعداز جنجال میگه دست خودم نیست باتمام اعضای خانوادم یه جوري قهره لطفاً راهنماییم کنید
پاسخ:
-
شوهرم به هر بهانهای من و بچهها رو تنبیه میکنه
- پرسش:شوهر من در طى دوازده سالى كه ازدواج كرده ايم هر بار كه اختلاف سليقه يا مشكلى بين ما در خانه اتفاق مى افتد به عنوان تنبيه بلافاصله از همان روز خرجى من و بچه ها را قطع ميكند وميگويد بايد بفهميد كه من چقدر براى شما زحمت ميكشم در اين چند سال من هميشه عذر خواهى ميكنم و تلاش به اشتى كرده أم و بعد از چند وقت رضايت ميدهد ولى اخيرا ديگر من خسته از اين رفتار غير منطقى او شده ام ايا من هم بعد از مشاجرات بسيار كوچك در خانه بگويم من ديگر به تو و بچه ها كارى ندارم خوب است ؟ بارها اين موضوع را به أو گفته أم ميگه من اينجوريم تو خودت مى دونى لطفا كمكم كنيد احساس ميكنم تمام غرورم در حال له شدن است در عين حالى كه دوام زندگيم در اولويت اول است چه كارى بايد انجام دهم ؟
پاسخ:
-
همسرم به خاطر بیماریش بهانهگیر شده
- پرسش:سه سال است که متوجه شدیم که همسرم کنسر تیرویید دارد سه بار عمل شده. تمام تی ویید وغدد لنفا ی گردنی را جارج کرده و در حال حاضر به گفته پ شک جراح مشکل برطرف شده ولی به علت تورم در ناحیه صرت گردن و عوارض اعمال جراحی. بسیار حساس و بهانه گیر شده است و حتی میگوید. باید از هم جداشویم ما دارای دو فرزند هستیم ومن به همسرم عشق میورزم ولی او بسیار بیروحیه و نا امید است لطفا راهنماییم کنید ممنون
-
بی تفاوتی همسرم اذیتم میکنه
- پرسش:خانومی هستم 26 ساله که 6 ساله ازدواج کردم.قبل از ازدواج با همسرم با هم آشناییت داشتیم زندگی ما خوبه طوری که همه میخوان الگوشون باشیم اما گهگاهی همسرم دچار خلا احساسی میشه یعنی بی تفاوت و بی روح.بعد از به دنیا اومدن پسرمون که الان یک سالشه همه متوجه شدن که رفتارش تغییر کرده یعنی همش ازم ایراد میگیره و زود از دستم ناراحت میشه وقتی میخوام که در آرامش با هم صحبت کنیم میگه برو خودت بگرد دنبالش که چرا من اینطوری هستم من دوست دارم که با من حرف بزنه و بگه که فلان رفتارم اذیتش میکنه تا روش کار کنم اما همکاری نمی کنی یه وقتایی هم خیلی خوبه انگار که ازم ناراحت نیست ناگفته نمونه که یه سری رفتارهاش هم منو اذیت میکنه که افراط داره توش اما سکوت میکنم و گذشت چون اصلا ایرادهای خودشو نمی پذیره با این حال با امیدواری میگم که رابطمون خوبه چون گاها واقعا خوبه اما این فاصله ایی که بین ماست باید حل بشه لطفا راهنماییم کنید که چطور دوستانه با هم بتونیم صحبت کنیم تا کار به جاهایه باریک نکشه.
پاسخ:
-
باهمسر لجبازم چه کنم؟
- پرسش:همسرمن بیش از حد لجباز است تمامی امور زندگی باید با نظارت همسرم پیش برود خرید خانه تعیین مکان وزمان بیرون رفتن و…باکوچکترین مسئله ای قهر میکند در ضمن من بدون اجازه او نمیتوانم هیچ جا بروم لطفا مراراهنمایی کنیدبنده 28سال دارم وهشت سال از ازدواجمان میگذرد و یک پسر دو ساله داریم همسرم 33 سال دارد در ضمن یک ازدواج کاملا سنتی داشتیمپاسخ:
-
همسرم خرجی به من نمیدهد
- پرسش:خانمی ۳۷ ساله هستم. ۱۳ سال است که ازدواج کرده ام. همسرم به مدت یک سال است که هیچ خرجی به من نمیدهد. چون که اولا می گوید کم خونه مادر و خواهرش می روم. و معتقد است چون کارمند هستم باید خرج خودم رو بدم و پول مهد بچه هم با من باشد و قبض تلفن خونه رو هم من بدهم چون من از تلفن استفاده می کنم و به خانواده ام زنگ میزنم. خواهش میکنم مرا راهنمایی کنید. چندبار گفتم که می رم شکایت می کنم گفته برو من هم بدتر میشم و تو نخواهی تونست از من پول بگیری
پاسخ:
-
بد اخلاقیهای همسرم عصبیم کرده
- پرسش:چندوقتیه که برامون مشکل پیش اومده وهمسرم درگیره وقتی به خونه میاد دادوبیداد میکنه وبداخلاق شده منم ازین وضعیت استرس پیدا میکنم بدنم میلرزه وپسرم وخودم عصبی شدیم.پاسخ:
دیدگاه من بر اساس آسیب شناسی روانشناختی مبتنی بر خود و محوریت مراجع محور می باشد.
براساس اصل آسیب شناسی سه نکته ی اساسی را اگر ما بتوانیم در هر اقدام رعایت بکنیم طرح ما موفق خواهد بود هرچند که نقص هایی هم داشته باشد.
1. چه کار بکنیم که آسیب به وجود نیاید.
2. چه کار کنیم آسیب به وجود آمده را حل بکنیم.
3. اگر نمی توانیم آسیب را حل بکنیم چه کار بکنیم که زمینه ی ایجاد آسیب در آینده نشود.
و اگر این سه نکته ی کلیدی در تمام مراحل درمان مد نظر باشد اطمینان بر عدم آسیب را به ارمغان خواهد آورد.بر این اساس نگاه من این گونه است . امید وارم دانش من به دانش شما اضافه کند .
دانش شما اضافه شود نگاه شما تغییر می کند.
نگاه شما تغییر کرد در احساس و رفتار شما تغییر ایجاد می شود
رفتار و عملکرد شما تغییر کرد در دیگرات ایجاد تغییر می کند بر اساس نوع رفتار و احساس تغییر یافته ی شما
اگر در طف مقابل تغییر هم ایجاد نشود به شما آسیب وارد نمی شود.
مثلا همسر شما تا وارد خونه می شود شما شروع به سوال و جواب می کنید و او هم به خاطر اینکه شما دائم سوال نکنید یا اینکه فکر می کند دارید کنجکاوی می کنید و می خواهد از زیر این مسئله شانه خالی کند با سوال شما شروع به داد زدن و اخم و تم که حوصله ندارم و… حالا اگر شما او وارد خونه می شوید و از او استقبال و همنوازی می کنید و از سوال و جواب خبری هم نیست . مبینید بعد از مدت زمانی همسر شما خودش که وارد خونه می شود شروع به صحبت خواهد کرد و از مسائل برایتان بیان می کند و حتی در جایی شاید نظر هم بخواهد . واین رفتار چون به خواسته ی خودش ایجاد شده در مقابل دیگر آن احساس مورد سوال شدن وجود ندارد و داد و فریاد هم خبری نیست و اگر هر از گاهی به وجود بیاید به اصل رابطه شما آسیب نمی رساند.
پس آنچه مهم است بر اساس تحلیل رفتار متقابل هر آنچه ما انجام می دهیم یا احساس است یا رفتار و یا هردو . و آنچه منبع آن است که به وجود می آورد . یا یک فکر یا یک خاطره یا عوامل بیرونی یا عوامل درونی و آنچه باعث شکل آن می شود نیاز است اگر نیاز برآورده شود می خندم بوس می کنم . دعوت می کنم و… اما اگر نیاز بر آورده نشود . داد میزن / فحش می دهم / پرت می کنم / قهر می کنم / بهانه می گیرم و…
پس با توجه به بیان شما با توجه به مسئله پیش آمده باید نوع عملکرد ما تغییر تا از این مرحله بحرانی به سلامت و بدون به وجود آوردن آسیب گذر کنیم. باید تحلیلی رفتار نماییم./صبر و گذشت دو طرفه داشته تا آسیب را به وجود نیاوریم.
-
همسرم یک عادت خیلی خسته کننده و آزار دهنده و کسل کننده دارد
- پرسش:من 37 سال سن دارم 7 سال ازدواج کردم فرزندم 15 ماهشه،قبل از تولد پسرم با همسرم تو روابط عاطفی و حتی زناشویی هیچ مشکلی نداشتم، اما بدلیل کمبود وقت و خستگی من بخاطر توجه و رسیدگی به فرزندمون کمتر میتونم به همسرم توجه کنم
و یه عادت خیلی خسته کننده و آزار دهنده و کسل کننده همسرم دارد و آن توقع ماساژ دادن که از بدو ازدواج من احساس میکردم دیگه یک ماساژور هستم، چون همسرم تنها و بهترین رسیدگی من به او را ماساژ دادنش میداند. البته قبل تولد پسرم بخاطر دلخور نشدن و غر نزدن و … با اینکه خیلی ازم انرژی میگرفت بالاخره ماساژرو یه بار درمیون میدادم. تا میتونستم در میرفتم چون یه ماساژ و برخورد ساده نمیخواست تمام قوای منو باید بگیره تا احساس کنه من از ته دل ماساژ دادم و از ماساژش حس لازم رو برده
و الان با حضور فرزندمون و مشکلاتش دیگه توان و وقت کافی رو ندارم، حالا هم تحدیدم کرده که کسان زیادی هستند که بتونن خواست منو برآورده کنن…
الانم من 2 تا مشکل دارم
1. چرا انقدر ماساژ بدم مگه همه زنهای دنیا شوهرشون رو ماساژ میدن تا اون احساس رضایت کنه؟
2. چیکار کنم با بی ملاحظه گی همسرم و درک نکردن شرایط و موقعیت فعلی؟
پاسخ:
-
هیچ عشق و دوست داشتنی تو زندگیم نیست؛ خیلی تنهام…
- پرسش:من یک دختر شهرستانی بودم که وقتی ازدواج کردم البته خانواده همسرم هم همون شهرستان هستن وتهران امدم تنهای تنها بودم.اجازه کار هم نداشتم.شوهرم اهل رفت وامد با دوست هم نیست.هر وقت هم که به شهرستان میرفتم اینقدر با عواطف من بازی میکرد که تنهام زود برگرد که دعوامون میشد با دلخوری برمیگشتم.تااینکه همه میگفتن بچه خوبه از تنهایی در میایی.اوضاع مالیمون اول زندگی اصلا خوب نبود بعد بهتر شد بچه که اومد بازم مشکلات تنهایی من حل نشد.شوهرم بیش از اندازه به خانوادش اهمیت میده به هیچ عنوان دوست نداره انها ناراحت بشن حتی اگه حقی نداشته باشن.حتی حاضره زندگیشو فدای ناراحتی انها کنه.من در این مدت بایکی دو تا از اقوام شوهرم صمیمی شده بودم رفت وامدم با اونها زیاد شده بود تا اینکه خواهر شوهر بزرگم که مطلقه بود در یک میهمانی که من نبودم پشت سر من زیاد حرف زده بود دروغ.غیبت.حتی تهمت .وبا من قهر کرده بود. البته از همون ابتدا ی اشناییمون تو همه چیز حتی انتخاب حلقه٫لباس عروسی٫وسایل جهیزیه من دخالت میکرد مامانم میگفت گناه داره مطلقه است هیچ وقت بهش هیچی نگو.بعد از مدتی فامیل شوهرم به بهانه اینکه نمیتونن بین انها و من .من را انتخاب کنن با من قطع رابطه کردن گفتن دوست ندارن دنبال این چیزها باشن.اون موقع من باردار بودم بچه دومم را.شوهرم فقط میگفت تو حق نداری هیچی بگی من پیگیری میکنم ببینم چرا اینجوری صحبت کرده.حتی معذرت خواهی هم نکرد.من ارزو بدلم مونده شوهرم سر میز شام وصبحانه اخبار گوش نده تبلت بازی نکنه .بامن صحبت کنه.حتی خیلی واضح ازش خواستم اینکار رو بکنه ولی گفته باشه باشه الکی.پارک میریم ولی دریغ از یک کلمه محبت امیز بین ما.همش ایراد میگیره مثلا هفته پیش جلو در پارک به خاطر گوش ندادن دخترم که روی سکو ی پارک میدوید قهر کرد و به بهانه اینکه از رنگ قهوه ای مانتو من خوشش نمیاد برگشتیم خونه.با خواهر من بهخاطر اینکه از شوهرش خوشش نمیاد از همون اول ازدواجشون قطع رابطه کردیم البته بعد از این مورد من هم با همون خواهر شوهرم قطع رابطه کردم.هر وقت هم خونه مادر شوهرم میریم مساله اون مطرح میشه همشون با من سرد رفتار میکنن منو پذیرایی نمیکنن.با من حرف نمیزنن.میگن ببخشش .اولا که معذرت خواهی نکرده.ثانیا در میهمانیا طوری به من پشت میکنه و غر غر میکنه که میدونم از من اصلا خوشش نمیاد.البته الان ازدواج کرده ویه بچه ۴ساله داره.به هر حال شوهرم جلو صحبت کردن منو تو خانوادش میگیره نمیزاره در مورد مشکلات خودم صحبت کنم میگه ناراحت میشن شایدهم قهر کنن ولی احساسات من اصلا مهم نیست انگار نه انگار که تکیه گاه من.ومن بجز اون هیچ کی رو ندارم .من هنگام زایمان دومم با شوهرم قهر بودم یعنی خودش قهر کرد فقط به این دلیل که تاریخ زایمانم رو به فامیلشون درست نگفته بودم به نظر من اصلا به کسی ربطی نداره تازه تاریخ زایمان حدودی.به هر حال الان که درست زندگیمو نگاه میکنم هیچ عشق حتی دوست داشتن هم نمیبینم.
روز مادر دخترم صبح زود اومد پیش من خوابید منو بوسید گفت روزت مبارک مامان.بعد به شوهرم گفت بابا تو هم بگو.شوهرم گفت من از این چیز ها بلد نیستم.یعنی یه گلوله نفرت گذاشتن تو قلب من .حالا کادو که دیگه هیچی. ولی چند ساعت بعدش به مامانش زنگ زد وروز مادر رو جلو چشم من تبریک گفت.زندگی با یه مرد عصبی.سرد و بیروح خیلی سخته. شوهرم الان وضع مالی خوبه داره تو فرود گاه کار میکنه مغازه هم داره یعنی هم کارمند هم شغل ازاد داره.هر سال هم چند میلیونی به عنوان حق پدرش به خانوادش میده البته در این مورد اول ازدواج به من هیچی نگفته بود بعدها خودم فهمیدم.من ناراحت نیستم ولی وقتی مناسبتها برای من کادو نمیگیره یا هر وقت چیزی برا خونه میخوام بگیرم باید زیاد دلیل بیارم و التماس کنم که پول بده خیلی ناراحت میشم و غصه میخورم.
من الان توشرایط روحی خیلی بدی هستم.ارامش ندارم هر روز صبح که از خواب بیدار میشم تو ذهنم با همه چیز و همه کس میجنگم گریه میکنم حتی با بچه هام نمیتون رابطه خوبی داشته باشم من در طی روزفقط و فقط ۲۰تا۳۰دقیقه تلفنی با مامانم صحبت میکنم.
من ۳۲سالم.لیسانس کامپیوتر.۱۲سال ازدواج کردم قبل از ازدواج لیسانسم گرفتم.۲تا بچه دختر۸ساله و پسر ۴ساله دارم.علاوه بر این مشکلات استرس بزرگی که یکسال زندگی منو تحت تاثیر قرار داده بیماری دخترم هست که با کوچکترین علایم سرماخوردگی پلاکتش افت میکنه و ۱هفته باید بیمارستان بستری باشه.پاسخ:
-
خانواده همسرم مخصوصا مادرش همیشه با کنایه و حرفهای بد مرا از خود راندهاند
- پرسش:دختری 26ساله از تهران هستم که حدود یک سال و نیمه ازدواج کردم.قبل از ازدواج با همسرم آشنا بودیم حدود یکسال که قرار بود در صورت جور شدن شرایط مالی و…همسرم ازدواج کنیم تا اینکه با پافشاری من حدود یکسال پس از آشنایی عقد کردیم همسرم همیشه از مخالفتهای مادرش درباره ازدواج میگفت که شرایط مالی مناسبی ندارند ولی می دانستم که همه این ها بهانه ای بیش نیستند از طرف خانواده اش البته.تا اینکه پس از سختیهای بسیار عقد کردیم که در این دوران من متوجه شدم همسرم وابستگی زیادی به خانواده و مخصوصا مادرش دارد تا جایی مادرش با زخم زبانهای زیاد در زندگی و رابطه ما دخالت می کرد و مرا می آزرد و تهدید میکرد که من و پسرش را از هم جدا خواهد کرد در این دوران خیلی عصبی می شدم و به همسرم بی احترامی میکردم و دعواهای بدی با هم داشتیم که چندبار مادر همسرم تلاش کرد و مارو از هم جدا کرده و اقدام به طلاق ما می گرفت با بدگویی از من و ناامید کردن همسرم.من همسرم را دوست داشتم و نمیخواستم که از هم جدا شویم ولی نمیتوانستم خانواده و مادر همسرم را تحمل کنم که به همسرم گفتم از خانه پدری اش بیرون بیاید و دیگر آنجا زندگی نکند که او نیز حرفم را به هر دلیلی قبول کرد و شبها را در محل کارش که صاحب آنجا پسرعمه اش بود می ماند و به منزلشان نمی رفت.تا اینکه قرار بود پس از یکسال با یدیگر ازدواج کنیم که به دلیل فوت ناگهانی مادر من که خیلی روحیه ام را خراب کرد عروسیمان به هم خورد و تصمیم گرفتیم با مسافرت به مشهد مقدس زندگی مشترکمان را آغاز کنیم،البته در این مدت نیز هرچند وقت یکبار خانواده همسرم با او تماس میگرفتند و با بدگویی از من پیش همسرم باعث می شدند که او رفتارش با من تغییر کند و همین باعث دعوا بینمان می شد.از این وضعیت خسته شدم نمیخواهم همسرم مرا به زور تحمل کند و دوری خانواده اش را تحمل کند چون وقتی از او پرسیدم دلش برای مادرش تنگ شده صادقانه پاسخ مثبت داد ولی این موضوع باعث شده افکار منفی به سراغم بیاید و فکر کنم که همسرم مرا دوست ندارد و به زور تحمل میکند و روزی مرا تنها خواهد گذاشت و پیش خانواده اش خواهد برگشت.خانواده همسرم مخصوصا مادرش همیشه با کنایه و حرفهای بد مرا از خود رانده اند و مثل دشمنی در کمین زندگی من هستند و من آنها را به منزله دشمن خود می دانم حال وقتی همسرم دلش برای آنها تنگ شده احساس خیلی بدی به او و زندگی مشترکمان دارم نمیدانم چکار کنم،طلاق بگیرم یا زندگی کنم خسته شدم از وضعیت بد زندگی ام.خیلی به زندگی ام ناامیدم خواهش میکنم کمکم کنید.پاسخ:
-
از اول زندگیمان تا کنون همیشه بهانه گیر بودم
- پرسش:با سلام و خسته نباشید من خانمی 35 ساله هستم دارای یک فرزند 5 ساله و با همسرم 9 سال زندگی مشترک دارم از اول زندگیمان همیشه بهانه گیر بودم و سر کوچکترین مسأله با شوهرم دعواهای ممتد میکردم و هرچه که شوهرم عذرخواهی کرده و میخواهد بحث را خاتمه دهد من اصرار به ادامه داشته و سرانجام منجر به ده روز قهر میشوم و هر بار که برای عذرخواهی میآید من کوتاه نمیآیم.زیاد به همسرم علاقه ندارم اما نبودش را هم نمیتوانم تحمل کنم. لطفا مرا راهنمایی کنید که چه کنم؟پاسخ:
"نصب و پشتیبانی : گروه تبلیغاتی مانو"