دیوانه جان…
دیوانه جان ! تو چه می دانی کسی که همه چیز را می سپارد به دل چه رسوایی می شود حالا هِی نیا حالا هِی نباش حالا هِی گوش هایت را بگیر چشمانت را ببند و باور نکن که عشق مرا چه لامذهبی کرده است که به هیچ صراطی جز...
دیوانه جان ! تو چه می دانی کسی که همه چیز را می سپارد به دل چه رسوایی می شود حالا هِی نیا حالا هِی نباش حالا هِی گوش هایت را بگیر چشمانت را ببند و باور نکن که عشق مرا چه لامذهبی کرده است که به هیچ صراطی جز...
لذت عاشقی را آدم و حوا بردند، نه رقیبی بود، نه گذشته ای، نه حسودی و نه بدخواهی… دو عاشق و یک جهان! دلم میخواهد حال خوبِ شان را…
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق شاید وفا کند، بشتابد به یاریام…
من دوست داشتنم را هم بروز رسانی میکنم ! تو را هر روز باید جور دیگر دوست داشت …
باران که بیاید همه عاشق هستند تو دیوانه وار در فکرو خیال آغوش آنی و من در فکر و خیال تو جان میدهم با خود میگویم چتر نمیخواهد این هواتو را میخواهد آن شب در خیالت پرواز میکردم…راستی چشم هایت..ته چشم هایت انگار مرگ دست تکان میداد …
کاش هیچ گذشته ای با هم نداشتیم آنوقت من می توانستم به تو زنگ بزنم و بی دلخوری حالت را بپرسم ؛ چقدر پرسیدنِ حالِ ساده ات بعید شده حالا
می نویسم تو سنجاق میکنم به روی قلبم و تپیدن آغاز می شود
عشق تعریف های مختلفی دارد اما برای من تویی
من معجزه را فردی می نامم که میشود در آغوشش عالم و آدم را از یاد برد!
کمی با من بنشین تا در آن نقشه جغرافیایی عشق، تجدید نظر کنیم بنشین تا ببینیم تا کجاها مرز چشمان توست، تا کجاها مرز غم های من… کمی با من بنشین تا بر سر شیوه ای از عشق به توافق برسیم . . .