داستان‌های واقعی

… حالا می‌فهمم عجب اشتباه بزرگی کرده‌ام

فکر مي کردم آشنايي من با حامد که براي انجام کاري به محل کارم آمده بود يک اتفاق عالي در زندگي ام بود، اما حالا مي فهمم عجب اشتباه بزرگي کرده ام.  من و حامد چند ماه به طور پنهاني و بدون اطلاع خانواده ام با هم رابطه داشتيم و هر موقع دلتنگ هم...

او با حرفهایش عقلم را ربود…

آشنايي من و نيما خيلي اتفاقي بود. او با حرف هايي که مي زد عقلم را ربود و با تمام وجود دلبسته اش شدم.  پس از گذشت مدتي موضوع را به مادرم اطلاع دادم و از او راهنمايي خواستم. مادرم مي گفت چون پدرم مردي متعصب و سختگير است نبايد فعلا در اين باره به...

وقتی به خانه برگشتم يادداشتی از او ديدم که برای هميشه خداحافظی کرده بود…

من که نگران همسرم بودم به او پيشنهاد دادم در خانه خودش را سرگرم کند و به ورزش بپردازد.  حتي به الهه گفتم اگر دوست داري مي توانم کاري برايت پيدا کنم اما او معتقد بود نبايد از مدرک دانشگاهي اش براي هر کاري استفاده کند و در واقع توقع داشت در...

افسوس که من و همسرم راه زندگيمان را اشتباه رفتيم…

۴سال قبل با پسر يکي از اقوام ازدواج کردم ولي از روز اول زندگي مشترک خود با شوهرم اختلاف داشتم. متاسفانه شريک زندگي ام مردي بي احساس و خونسرد و بي تفاوت است و هميشه با نيش و کنايه مرا در حضور ديگران تحقير مي کند.  او چندبار مرا جلوي چشمان مادرم کتک زد...

برای طلاق از مرد رویاهایم لحظه شماری می‌کنم …

عقلم را به کلي باخته بودم و جز او به هيچ کس ديگري نمي توانستم فکر کنم. من و «عادل» در راه مدرسه با هم آشنا شديم و يک سال پس از اين دوستي خياباني در حالي که ۱۶ سال بيشتر نداشتم وقتي با مخالفت خانواده ام براي اين ازدواج...

تمام بدبختی‌‌هايم از آن ميهمانی شيطانی شروع شد…

در يک مجلس پارتي باهم آشنا شديم و براي اولين بار به اصرار او لب به مشروبات الکلي زدم. روزي که او را به پدرم نشان دادم با لبخندي گفت: خوب شکاري زده اي و از ظاهرش معلوم است خانواده پولداري دارد. من تحت تاثير حرف هاي پدرم ارتباط خودم...

با ندانم کاری سرنوشت شومی برای خودم رقم زدم…

در دوران دبيرستان با پسري به نام رامين آشنا شدم و مدتي با هم به صورت تلفني رابطه داشتيم اما چون او کار درست و حسابي نداشت و هنوز به سربازي نرفته بود به خواستگاري پسر خاله ام جواب مثبت دادم و ازدواج کردم. به دليل شرايط شغلي شوهرم به شهر...

ای کاش با چشم دل به زيبايی‌های زندگیم و خوبی‌های همسرم نگاه می‌کردم…

همسايه ها زاغ سياه شوهرم را چوب مي زدند و برايم خبر مي آوردند که هر موقع براي ديدن پدر و مادرم به شهرستان مي روم، او زنان خياباني را به خانه مي آورد. اين موضوع خيلي مرا عذاب مي داد اما چون آشنايي من و بهزاد نيز از يک دوستي خياباني شروع شده بود و خانواده ام...

ليلا مرا به خانه راه داد و به رويم نياورد که چه ظلمی در حقش کرده‌ام…

دوست قديمي همسرم با ما خيلي خودماني شده بود و هميشه مي گفت: من و ليلا مثل ۲ خواهر هستيم و طاقت دوري همديگر را نداريم. پريسا آن قدر به خانه ما رفت و آمد داشت که همسايه ها نيز فکر مي کردند او واقعا خواهر ليلا است. متاسفانه اين...

دوران خوشی ما بزودی تمام شد و زندگی روی ديگرش را به من نشان داد…

فاصله طبقاتي و فرهنگي بين خانواده من و همسرم به قدري بود كه بيشتر از يك سال نتوانستيم با يكديگر به زندگي مشترك ادامه دهيم. من قبل از ازدواج كارمندي ساده در كارخانه پدر همسرم بودم و گاهي اوقات به دلیل مهارتم در رانندگي، پدر همسرم را تا خانه با...

Page 1 of 8: 1 2 3 ... 8
InstagramTelegrammaghalat