کمی با من بنشین…
کمی با من بنشین تا در آن نقشه جغرافیایی عشق، تجدید نظر کنیم بنشین تا ببینیم تا کجاها مرز چشمان توست، تا کجاها مرز غم های من… کمی با من بنشین تا بر سر شیوه ای از عشق به توافق برسیم . . .
کمی با من بنشین تا در آن نقشه جغرافیایی عشق، تجدید نظر کنیم بنشین تا ببینیم تا کجاها مرز چشمان توست، تا کجاها مرز غم های من… کمی با من بنشین تا بر سر شیوه ای از عشق به توافق برسیم . . .
– آبان دختريست با چترى از جنسِ باران.. كه عصرِ هر روز، در حصارِ برگ ريزانِ پاييز، انتظارِ آمدنِ معشوقه ىِ بى مهرَش را می كِشد..!
عشق یعنی… جز آغوش اَمنش مرهم نداری وقتی نیست… جز عکسش روی دیوار همدم نداری
سرنوشت بشر این است؛ که در تمام عمر زحمت بکشد تا بتواند زندگي کند، به زندگي ادامه دهد و به زندگي ادامه دهد تا بتواند بمیرد!
بوسیدمش دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد من از جهان سهمم را گرفته بودم.
محکوم به حکم “فصل” می شود درختی که خاک را… به آغوش می کشد!!
من آنقدر تو را دوستت دارم که جایم در ” گینس ” خالیست …
خوب خوبم ؛ تا تو در حوالی احوالم پرسه میزنی !
یک جایی از دنیا کسی هست که وقتی به تو فکر میکند، ته قلبش گرم میشود…
پاییز آمده است پشتِ پنجره بیا برویم کمی قدم بزنیم. نگران نباش دوباره بازمیگردانمَت به قاب عکس!