چشم هایت…
چشم هایت نبندشان… شاعران بیکار می شوند
چشم هایت نبندشان… شاعران بیکار می شوند
تا کجا میتوان تو را دوست داشت و از خوشی نمرد…؟!
اگر عاشق بودنم را از زبانم از نگاهم یا از لمس دستانم نمی فهمی؛ بگذار این بار عشق را به لب بیاورم…
و چقدر خوب است کسی بیاید و باورهای تلخت را به این سادگی تنها با بودنش از تو بگیرد …
محکم بغل بگیر مرا … تا که بگویم به همه … او فقط جانِ من و یارِ من و مالِ من است
چشمهایت نگاه خیسم را مثل برق سهفاز میگیرد تو برایم جرقهای وقتی خانه را بوی گاز می گیرد
همونجا تو بغلش وقتی سفت سفت میگیرتت آره آره همونجا کاش زمان وایسه 🙂 .
من با فصلها در ارتباطم چشمهایت زمستان لبهایت گرمای خوشِ تابستان و گوشهایت سبزینه ی بهار است که بارانِ واژگانم را پذیراست پاییز را که نگو، من در پاییز از تو، در خودم زاده شدم…
نميدانم به تو بگويم جان دلم يا عزيز من كلمات گم مي شوند وقتي تو پيدايت مي شود
صبح بخير نمى شود ، اگر صداى مردانه ات نباشد .. لباس هاى چهارخانه اگر بر تن تو باشد زيبايى معنا پيدا مى كند ! حتى فكر بغل كردنش و سرگذاشتن بر روى شانه هايش آدم را به اغمايى هميشگى ميبرد .. صبحانه خوردن بدون يار، زهرمار خوردن است !...