زمستان یک تو میخواهد…
زمستان یک تو میخواهد یک تو که دستانش را بشود بی هیچ دلهرهای گرفت یک تو که بشود این خیابانهای یخ زده را گرم قدم زد…
زمستان یک تو میخواهد یک تو که دستانش را بشود بی هیچ دلهرهای گرفت یک تو که بشود این خیابانهای یخ زده را گرم قدم زد…
وزَش مهم نيست، همه چيز به خندهى اول صبحت بستگى دارد كافيست بخندى، تا تمامِ روز را در آسمان قدم بزنم امتحان كن..
ﺳﻤﺖ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﯾﮏ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺎفیست، ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺧﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮﯼ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﺒﺴﻢ ﻫﺎﯾﺖ! ﺧﻨﺪﻩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺖ ﯾﮑﺴﺮﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ
صدای خنده های من و تو قشنگترين ملودی دنياس سازت را بردار قشنگترين ملودی را با سازت بنواز.
کوتاه مینویسم اما… “تو”… بلند بخوان… به بلندای احساسم: “دوستت دارم
من دوستت دارم به حد غیر ممکن ها…
بعد از تو فصلی هست به اسم زمستانتر!
اي جان به چه زنده اي كه جانانت نيست …
از بس دوستت دارم فکر می کنم دیگر هیچ دوست داشتنی همرنگ دوست داشتن های من نیست! تو معنی تمام رنگ های دنیایی…
من به شهريور چشم تو ارادت دارم تو به دي ماه دلم گوشه ي چشمي داری؟