اول صبح من …
اول صبح من از لحظه ی بیداری توست… ماه و خورشید من ای حضرت معشوق سلام…!
اول صبح من از لحظه ی بیداری توست… ماه و خورشید من ای حضرت معشوق سلام…!
گفتند که از هر چی بترسی به سرت می آید . من از تو میترسم
دلبرت هر قدر زيباتر، غمت هم بيشتر پشت عاشق را همين آزارها تا مي كند
بَعْدِ من تنها نخواهي ماند اما بَعْدِ تو بر منِ تنها نمي دانم چه ها خواهد گذشت
یه سری تضاد ها میتونن خیلی قشنگ باشن مثلا تو , که قوی ترین نقطه ضعف منی …
عصرانه دلم یک گوشه ی دنج دریک کافه میخواهد فقط من و تو. در ازدحام جمعیت این شهر فقط تورا ببینم, تو قهوه تعارف کنی من غرق در قهوه ای چشمانت طعم خوش بودنت را بنوشم
به اندازه ی تمامِ فالوده های تابستان به اندازه ی باران وقتی کولر روشن است! می چسبی تو آخرین لذتِ دنیایی که اشتباها اینجا به دنیا آمده
یادم باشد عاشق کسی شوم ، که شعر را بلد باشد ! کسی که بفهمد وقتی ؛ ستاره را به چشمهایش ، زمین را به آغوشش ، و بهار را به بودنش تشبیه میکنم ! یعنی ، دیوانه وار دوستش دارم . . .
وقتی تو باشی هوایت بویت ﺑﺮﺁﯼ ﺯِﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻧﻢ کافیست…
عزیزم! کمی هم بیا کمی هم باش مرا “ببین” دستت را بگذار روی قلبم… کوبش های جنون آمیزش را هجی کن! فکر می کردی یک روزی تکرار اسمت بشود ضربان قلب کسی؟!