عاشقانه میخواهمت…
آنچنان عاشقانه به تمام خواهمت خواست که قلمت سربه زیر شود و انگشتهات بر تن من بریزد ذهن زیبای تو را
آنچنان عاشقانه به تمام خواهمت خواست که قلمت سربه زیر شود و انگشتهات بر تن من بریزد ذهن زیبای تو را
دلبرا ! چون میروی دل میرود جان میرود گر نیایی بی گُمان از عشق ایمان میرود…!
من همان موجِ بى قرار تو همان ساحلِ آرام بيتابم براىِ بوسه باران كردنَت
شبي كه از شهر رد شدي؛ زاهدي را غافل كردي ، كه امروز : تسبيحش “تصويرت” تهذيبش “تعريفت” و عبادتش “دلتنگي ات”شده…! برگرد، دعاهايش را مستجاب كن..
همهی آدمها وقتی آرام باشند زشتی هایشان تهنشین میشود و زلال به نظر میآیند. برای اینکه آدمی را بشناسید قبل از مصرف خوب تکان دهید!
تابستان هم اگر گرمايي دارد از تيرِ نگاهِ توست
کلماتم را در جوی سحر میشویم لحظههایم را در روشنی بارانها تا برای تو شعری بسرایم، روشن تا که بیدغدغه بیابهام سخنانم را در حضور باد این سالک دشت و هامون با تو بیپرده بگویم که تو را دوست میدارم تا مرز جنون
تو در جادهای بیبازگشت قدم میگذاری که شباهتی به خیابانهای شهر ندارد
روزی که برای اولین بار تو را خواهم بوسید یادت باشد کار ناتمامی نداشته باشی
هوا سرد است اما من به شور و شوق دلگرمم چه فرقی میکند فصل بهاران یا زمستان است؟ تو را هر شب درون خواب میبینم..