تو…
تو در جادهای بیبازگشت قدم میگذاری که شباهتی به خیابانهای شهر ندارد
تو در جادهای بیبازگشت قدم میگذاری که شباهتی به خیابانهای شهر ندارد
روزی که برای اولین بار تو را خواهم بوسید یادت باشد کار ناتمامی نداشته باشی
هوا سرد است اما من به شور و شوق دلگرمم چه فرقی میکند فصل بهاران یا زمستان است؟ تو را هر شب درون خواب میبینم..
هوا سرد است من از عشق لبریزم چنان گرمم چنان با یاد تو در خویش سرگرمم که رفت روزها و لحظهها از خاطرم رفته است
دانی از زندگی چه میخواهم من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو.. بار دیگر تو
امشب از آسمان دیدهی تو روی شعرم ستاره میبارد در زمستان دشت کاغذها پنجههایم جرقه میکارد
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
این برگهای زرد به خاطر پاییز نیست که از شاخه میافتند قرار است تو از این کوچه بگذری
گنجشکها از روی عادت نمیخوانند، سرودی دستهجمعی را تمرین میکنند برای خوشآمد گفتن به تو..
رفتنت اوج جنگ در من بود خواهش و التماس از دشمن رفتی و من به چشم خود دیدم دردهایی قوی تر از مردن…