هوا سرد است…
هوا سرد است من از عشق لبریزم چنان گرمم چنان با یاد تو در خویش سرگرمم که رفت روزها و لحظهها از خاطرم رفته است
هوا سرد است من از عشق لبریزم چنان گرمم چنان با یاد تو در خویش سرگرمم که رفت روزها و لحظهها از خاطرم رفته است
دانی از زندگی چه میخواهم من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو.. بار دیگر تو
امشب از آسمان دیدهی تو روی شعرم ستاره میبارد در زمستان دشت کاغذها پنجههایم جرقه میکارد
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
این برگهای زرد به خاطر پاییز نیست که از شاخه میافتند قرار است تو از این کوچه بگذری
گنجشکها از روی عادت نمیخوانند، سرودی دستهجمعی را تمرین میکنند برای خوشآمد گفتن به تو..
رفتنت اوج جنگ در من بود خواهش و التماس از دشمن رفتی و من به چشم خود دیدم دردهایی قوی تر از مردن…
از غیر تو بی نیاز کردند مرا با عشق تو هم تراز کردند مرا تا فاش شود: فقط تو در قلب منی جراحیِ قلبِ باز کردند مرا..
دل خود چون به سر زلف تو دیدم ،گفتم: ای خوش آن دم که پریشان به پریشان برسد …
به من زنگ نزن ! به ديدنم بيا … اين تلفن لعنتي دكمه ي آغوش ندارد …