دستان تو…
دستان تو مسیح بود در قرن بیست و یک، من را زنده کرد…
دستان تو مسیح بود در قرن بیست و یک، من را زنده کرد…
بوسيدمش و يك نفس تا خانه مان دويدم آنروز همه چيز زيبا بود حتي قارقار كلاغ
انعكاس نور خورشيد اول صبح در چشمانت خوشبختی ام را ترسيم ميكند! چشم باز ميكنى؟!
که گفته زن ها می بایست بافتنِ موهایشان را یاد بگیرند ؟! این یک کارِ کاملا مَردانه است …
داشتنِ تــــــــو ❤️ یعنی بروند به جهنـــم تمامِ نداشتنها …
همین که هستی همین که لا به لای کلماتم نفس می کشی راه می روی در اغوشم می گیری… همین که پناه واژه هایم شده ای همین که سایه ات هست… همین که کلماتم از بی “تو”یی یتیم نشده اند کافی ست برای یک عمر ارامش باش! باش… واقعی باش...
می شود از فکر من چند ساعتی بیرون روی؟ درس دارم بخدا این ترم مشروط می شوم…
به نام عشق تو تماما براى منى…
بالاخره بعد از مدتها توانستم کتاب وجودم را خلاصه کنم ” دوستت دارم”
عشق تعریف های مختلفی دارد اما برای من ، گرفتن دستان توست چه آرامشی