انگشت به لب ماندهام…
انگشت به لب مانده ام از قاعده ی” عشق ” ما ” یار ” ندیده تب معشوق کشیدیم !
انگشت به لب مانده ام از قاعده ی” عشق ” ما ” یار ” ندیده تب معشوق کشیدیم !
به كسى كه با تو هر شب همه شوق گفت و گو بود چه رسيده است كه امشب سر گفت و گو ندارد …؟!
زندگی همین است.. همین چیزهای کوچک ساده.. مثلا تو بخـــندی و من قربان صدقه ی لحن صدایت بروم
ساعت از خواب گذر کرد و دل ما نشد آرام هنوز اندکی پیش بیا اندکی حرف بزن خفته دل بودن این شهر مرا رنجانده…
باید مغرور بود دور از دسترس! باید مبهم بود و سر سنگین! خاکی ک باشی آسفالتت میکنند و از رویت رد میشوند…
تو فراموش نشدنی ترین آدم زندگی منی
آمدنت مرا عاشق کرد رفتنت شاعر! چه خوش قدم بودی جانا…
دستت را به من بده ! هر بار دستت را جدا کردی اتفاق، از لا به لای انگشتانمان افتاد
خبر از “چشمِ” خودش داشت اگر، مى فهميد… حال من بعدِ نگاهِ تو سرودن دارد
تو همان توبه ای که هزار بار بستم و هزار بار دیگر شکستم اما باز هم عاشقانه می خواهمت