خدایا…
خدایا ! مگر از کجای جهانَت کم می شود ؛ یک روز صبح ، اولین صحنه ای که با باز کردنِ چَشمانَم می بینم ، چهره ی خواب آلودَش باشد ؟
خدایا ! مگر از کجای جهانَت کم می شود ؛ یک روز صبح ، اولین صحنه ای که با باز کردنِ چَشمانَم می بینم ، چهره ی خواب آلودَش باشد ؟
دل شعرهایم آب میشود وقتی قرار است “عشق” را برایت به ارمغان بیاورند. ” تو ” وسوسه ی تمام واژه های ذهن منی که بی درنگ از زمزمه های دلتنگی ام عبور میکنی و به اینجا میرسی… جایی میان قلبم جایی میان نفسم..
از هـمچـو تـو دلداری؛ دِل برنکَنم آری…
اشتباه نکن ! دور و نزدیک بودنِ آدم ها به فاصله شان تا تو نیست نزدیک ترین آدم به تو ، آن کسی است که از دور ترین فاصله ، همیشه هوایَت را دارد !
دوستت دارم اندازه همان ده تای بچگی ! به ظاهر کم است اما عمیق است و بی انتها ؛ قبول کن دوست داشتن ، عمق می خواهد نه تعداد …
از نشونه های دوست داشتن کسی اینه که وقتی دیدیش نتونی جلوی لبخند زدنت رو بگیری…
وقتى كه رفتى دلتنگى نوزادى بود كه پشت سرت گريه مى كرد نيستى ببينى حالا مردى شده است براى خودش وقتى نگاهش ميكنم بياد تو مى افتم چشم هايش به تو رفته …
نکند فکر کنی در دلِ من یادِ تو نیست گوش کن نبض دلم، زمزمه اش، با تو یکی ست
زندگے من سراسر عشق است با صبح بخیرهایت طلوع را تو مےآورے بہ ایوان خانہ ام…
اَهْلِ اویم ! مَرا مِيلِ دگر نیست بگویم …