دستت را به من بده !
دستت را به من بده ! هر بار دستت را جدا کردی اتفاق، از لا به لای انگشتانمان افتاد
دستت را به من بده ! هر بار دستت را جدا کردی اتفاق، از لا به لای انگشتانمان افتاد
آمدنت مرا عاشق کرد رفتنت شاعر! چه خوش قدم بودی جانا…
به من بتاب که سنگِ سردِ دره ام ! که کوچکم که ذره ام به من بتاب … مرا زِ شرم مهر خويش آب کن مرا به خويش جذب کن ! مرا هم آفتاب کن …
وقتی رو تک تک حرکاتت حساسیت به خرج میده ناراحت نشو ، بدون خیلی دوستت داره…
من رأی نمی دهم از «انقلاب» تا«آزادی» رفتم هیچ حوزه ای نام تو را در لیست خود نداشت! میروم «ولی عصر» شاید آنجا باشی…
مینویسم “تو” سنجاق میکنم به روی قلبم و تپیدن آغاز میشود
دوست دآشتنت سحرخيز ترين حس دنياست كہ صبح ها پيش از باز شدن چشم هايم در من بيدآر ميشود…
درد دارد؛ من باشم .. تو هم باشی … اما قسمت نباشد …..! ♡
عشقم..!! دست کم به آنها که دلنوشته هایم را کپی می کنند… خودت را نشان بده..!! دارند تو را هم با شعرهایم می برند..!! بگو که اینها “صاحب ” دارد..!!
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد….