وقتی آدم برای حوایش…
قانون جاذبه را سیب کشف کرد وقتی آدم برای حوایش بهشت را هم فروخت !
قانون جاذبه را سیب کشف کرد وقتی آدم برای حوایش بهشت را هم فروخت !
از نگاهت تا دلم رنگین کمان گل می کند با تو باید مثل باران حرف زد !
شده باران بزند خاطره ای درد شود بی تو هر شب منم و صد شب بارانی و درد
در آغوشم که می گیری معاهده های صلح تاریخ را به چالش می کشی عطر پیراهنت بهترین سفیر صلح جهان است
در عصر گلهای کاغذی قلب منجمد زنی که پرستوی خیال در سینه اش می تپد با گلوله های سربی آب نخواهد شد
کاش هیچ گذشته ای با هم نداشتیم آن وقت من میتوانستم به تو زنگ بزنم و بی دلخوری حالت را بپرسم … چقدر پرسیدنِ حالِ ساده ات بعید شده حالا
مَرد اگر گریه کند بغض خدا میگیرد … تو ولی اشک مرا دیدی و ترکم کردی …!
می شنوی ؟ اینجا صدایِ بی تفاوتی ها همه جا را پر کرده است اینجا انگار کسی محضِ رضایِ عشق نمی گوید دوستت دارم .. !
دلگیر است شب های ابری وقتی تمام آسمان را می گردم و مهتابِ چشم هایت لابهلای ستاره هایش نیست
قدم قدم که زیر باران راه می روم قطره قطره می چکد یادت در سرم