تو برای من بمان…
هر آنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت امید آخرین اگر تویی، برای من بمان …
هر آنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت امید آخرین اگر تویی، برای من بمان …
من از قبل “باخته” بودم “مچ انداختن” بهانه ای بود؛ برای گرفتن دوباره ی “دست تو”
یاد و خاطرت از دلم نرفت چشمای تو هیچ وقت از یادم نرفت یاد عشقت مونده تو قلب من…
دیگر همه نقطه ضعفم را فهمیدند از من که چیزی می خواهند جان تو را قسم می خورند
این جاده یه من می خواهد و یه تو و یه جفت دست گره خورده به هم آن هم از نوع کور
دستاتو که می گیرم یه حس خوبی بهم دست میده شاید حس پرواز
ضرورت بودنت همیشگیست فرقی نمی کند چه در کنار من چه در خاطر من
تنهـا برنامه ای کــه تـِکرارش آرزوی هر روز مـَن استـــ پـَخشِ زنده ی نگـاهِ توست … هَمیـن
دسـتـــت را بـیــاور مــردانـه و زنــانـه اش را بـــی خـیـــــال دســت بــدهــیــم بــه رســـــم کــــودکــی قــرار اســت هـــوای هـــم را بـــی اجـــازه داشـــتـه باشـیــــم
سکوت عاشقونه هات ورد زبون و جونمه رایحه ی اشک چشات راز همیشه بودنه