صبح یعنی…
صبح یعنی طلوع دوباره ی تو در جان من ! امروز هم سرشار از دوست داشتن توام مثل دیروز مثل فردا…
صبح یعنی طلوع دوباره ی تو در جان من ! امروز هم سرشار از دوست داشتن توام مثل دیروز مثل فردا…
قابِ دلتنگیِ من قطعه ای از رخِ زیبایِ تو را کم دارد حیف غیرت دارم … خوش ندارم عکاس نسخه ای از رخِ معشوقه یِ من بردارد…
دلم تنگ می شود گاهی، برای يک «دوستت دارم» ساده دو «فنجان قهوه ی داغ» سه «روز» تعطيلی در زمستان چهار «خنده ی» بلند و پنج «انگشت» دوست داشتنی!
من تجربه كرده ام تمام قرص هاي آرام بخش را اما… هيچ كدام تاثيرِ قرصِ روي ماهت را نداشت
چه زمستان غم انگیز بدی خواهد شد ماه دی باشد و آغوش کسی کم باشد…
دست خودت نیست ، جان به جانت کنند عزیزی…
وقتي كه درمني و نفس مي كشم تورا ديگر تو را كجاي جهان جستجوكنم…
از وقتی دوست داشتنت در رگ هايم جريان گرفت جور ديگر زندهام انگار ! ماهیهای سرخ از زير پوستم راه دريا را پيدا كردهاند.
از تو حرف می زنم چنان نوبرانه می شوم ، که بهار هم دهانش آب می افتد !
نمیدونم چه سری دارد ! اسم کوچکم هزار بار هم گفته شود به پایِ یک بار گفتن تو نمیرسد !