مثـــلا…
مثـــلا وقــت هــایــی کــه کـارِ واجبـی دارم و بـا عجــله صـدایـت مـی زنــم “جــانـم” نـگو …! حرفـم را فرامـوش مـی کنـم..
مثـــلا وقــت هــایــی کــه کـارِ واجبـی دارم و بـا عجــله صـدایـت مـی زنــم “جــانـم” نـگو …! حرفـم را فرامـوش مـی کنـم..
تعمیرگاهی باید ساخت از آغوشت برای وقت هایی که حالم بدجور خراب است ….. !!
اگر پادشاه بودم شک نکن صدای خنده ات را سرود ملی میکردم
من.. دلم را… دیرزمانیست… میان لبخندهایت…جا گذاشته ام…
“دلم برایت تنگ است” یعنی چه؟ منی که در دلم دوست داشتن تو را دارم مگر میشود دلم تنگ باشد؟ دلم تو را می خواهد به وسعت نامتناهیترین واژههایی که میشناسی…
من عاشق محال هایی هستم که ممکن می شود ! ای محال ترین محال من بیا و ممکن شو …
لعنتی .. چشماي زيبات فقط ماله منه کور بشہ کسي که چشمش به ماله منه ..
چه کرده ای تو با دلم که از تو پیش دیگران گلایه هم که میکنم شعر حساب میشود!
و زندگي از جايي شروع ميشود كه ، بي هوا بوسيده ميشوي ..
گـفتی چـه دلگـشاست افــق ، در طلـوعِ صـبح گـفـتم کـه چـهره ی تـــو از آن دلگـشاتـر اسـت!