چشمهای تو…
چشم های تو یک مرض مسری دارند هر بار نگاه می کنمت ، تب می کند وجودم.
چشم های تو یک مرض مسری دارند هر بار نگاه می کنمت ، تب می کند وجودم.
گاهی تنها دو نفر میتوانند تمام دنیا را پشت میز کافهای مثل یک حبه قند در فنجانی چای به هم بزنند…
نمى دانم چه رابطه ایست ؟ بین نبودنت با رنگ ها دلتنگ تو که میشوم زندگى ام سیاه مى شود!
در سرم تویی در چشمم تویی در قلبم تو من ، عکس دسته جمعی توام . . .
نزدیکت می شوم بوی دریا می آید دور که می شوم صدای باران بگو تکلیفم با چشمهایم چیست ؟ لنگر بیندازم و عاشقی کنم ، یا چتر بردارم و دلبری کنم ؟
دستانم تشنه دستان تو شانه هایم تکیه گاه خستگیهایت به پاکی چشمانت قسم تا ابد با تو میمانم بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
انسان ها عموما دو دسته اند : تـــو و بقیــــه . . .
مصرعی از قلب مــــن با مصرعی از قلب تــــــو شاه بیتی میشود در دفتر و دیوان عشـــق…
به تو فکر می کنم و برگ های زرد یکی یکی شکوفه می شوند راستی آنجا هم پاییز این همه زیباست؟
ﺩﺭﺳﺖ ﻭﺳـــــﻂ ﭘﯿﺸــــﺎﻧـــﯽ ﺍﺕ ﻣﯽ ﺷـــﻮﺩ ﻗﺒﻠـــــﻪ ﮔــﺎﻩ ﻟﺒـﻬــﺎﯼ ﻣــــــﻦ ﺑـــــــﻮﺳﻪ ﻫــﺎﯾـــــﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﺟــﺎ ﺣﻮﺍﻟـــــﻪ ﻣﯽ ﮐﻨـــــﻢ