به اشتیاق اولین دانه برف…
به اشتیاق اولین دانه برف به تحمل آخرین برگ پاییز به گرمای تن خورشید و به زیبایی آسمان شب قسم می خورم که دوستت دارم
به اشتیاق اولین دانه برف به تحمل آخرین برگ پاییز به گرمای تن خورشید و به زیبایی آسمان شب قسم می خورم که دوستت دارم
خیلی دوستت دارم این تعارف نیست زندگی من است
تو را در طبیعت بکر چون یاس و در افکارم از احساس در انزوای تنهایی بی حد تو را در شبانه ی لبخند تا صبح دور و به اندازه ی یک جرعه خدا دوستت می دارم
وقتی کسی را دوست دارید حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود در کنار او که هستید احساس امنیت می کنید حتی با شنیدن صدایش ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید دوستت دارم
حرف های زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرف هایم را دزدید از عشق چیزی نمی دانم اما دوستت دارم کودکانه تر از آنچه فکر کنی
آرام آرام میبوسمت آنقدر که طرح لبهایم روی تمام اندامت جا بماند بگذار بدانند آغوش تو تنها قلمروی من است…
تمام شهر تویی وقتی دستهایت را در دست میگیرم و انگشتانت، خیابان درازی میشوند برای قدم زدن
من از تمام آسمان یک باران را میخواهم… از تمام زمین یک خیابان را… و از تمام تو… یک دست قفل شده در دست من…
من از تمام دنیا…. فقط آن دایره مشکی چشمانت را میخواهم وقتی که در شفافیتش، بازتاب عکس خود را میبینم
دستش که در دستت باشد خود به خود کلمه ای به نام سرما از لغت نامه مغزت پاک میشود