میبوسم تورا
آرام آرام میبوسمت آنقدر که طرح لبهایم روی تمام اندامت جا بماند بگذار بدانند آغوش تو تنها قلمروی من است…
آرام آرام میبوسمت آنقدر که طرح لبهایم روی تمام اندامت جا بماند بگذار بدانند آغوش تو تنها قلمروی من است…
تمام شهر تویی وقتی دستهایت را در دست میگیرم و انگشتانت، خیابان درازی میشوند برای قدم زدن
من از تمام آسمان یک باران را میخواهم… از تمام زمین یک خیابان را… و از تمام تو… یک دست قفل شده در دست من…
من از تمام دنیا…. فقط آن دایره مشکی چشمانت را میخواهم وقتی که در شفافیتش، بازتاب عکس خود را میبینم
دستش که در دستت باشد خود به خود کلمه ای به نام سرما از لغت نامه مغزت پاک میشود
تو را نه عاشقانه و نه عاقلانه و نه حتی عاجزانه که تورا عادلانه در آغوش میکشم عدل مگر نه آن است که هر چیزی سر جای خودش باشد؟!
نمیدانم چرا بین اینهمه آدم فقط پیله کردم به تو… شاید فقط با تو پروانه میشوم…
آغوشت میتواند قشنگترین سرخط خبرها باشد وقتی تو میتوانی قشنگترین تیتر زندگی من باشی
بالاخره بعد از مدتها توانستم کتاب وجودم را خلاصه کنم ” دوستت دارم”
من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شب ها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم نم ، تو را دوست دارم