تمام شهر تویی…
تمام شهر تویی وقتی دستهایت را در دست میگیرم و انگشتانت، خیابان درازی میشوند برای قدم زدن
تمام شهر تویی وقتی دستهایت را در دست میگیرم و انگشتانت، خیابان درازی میشوند برای قدم زدن
من از تمام دنیا…. فقط آن دایره مشکی چشمانت را میخواهم وقتی که در شفافیتش، بازتاب عکس خود را میبینم
دستش که در دستت باشد خود به خود کلمه ای به نام سرما از لغت نامه مغزت پاک میشود
تو را نه عاشقانه و نه عاقلانه و نه حتی عاجزانه که تورا عادلانه در آغوش میکشم عدل مگر نه آن است که هر چیزی سر جای خودش باشد؟!
نمیدانم چرا بین اینهمه آدم فقط پیله کردم به تو… شاید فقط با تو پروانه میشوم…
آغوشت میتواند قشنگترین سرخط خبرها باشد وقتی تو میتوانی قشنگترین تیتر زندگی من باشی
من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شب ها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم نم ، تو را دوست دارم
اگر دوست داشتن ِ تو را فریاد بزنم تاب نمی آورد این کوه ِ مقابل!
خیلی دوستت دارم ، ده تا ! مثل روزهای کودکی مان ! عمیق ، پاک و بسیــار …
آرام بخوان چون آهسته نوشتم بی پروا بخوان چون از خود نوشتم نزدیک کسی نخوان چون تنها نوشتم و از دل بخوان چون با دل نوشتم دوستت دارم . . .