تو…فقط تو
اگر دوست داشتن ِ تو را فریاد بزنم تاب نمی آورد این کوه ِ مقابل!
اگر دوست داشتن ِ تو را فریاد بزنم تاب نمی آورد این کوه ِ مقابل!
خیلی دوستت دارم ، ده تا ! مثل روزهای کودکی مان ! عمیق ، پاک و بسیــار …
آرام بخوان چون آهسته نوشتم بی پروا بخوان چون از خود نوشتم نزدیک کسی نخوان چون تنها نوشتم و از دل بخوان چون با دل نوشتم دوستت دارم . . .
دوستت دارم ، بیشتر از خودم ، کمتر از خدایم چون عاشق توام و محتاج خدایم . . .
سر و ته این حرفها را که بزنم باز هم تویی که در سرم ته حرفها را میزنی !
ما دخترها حسودیم اما عذاب اورترین حسادتمان وقتی است ک دل میبندیم دل ب یک مرد ک میبندیم دیگر تاب نداریم صدایی جز ما نگاهی جز ما و دستانی بجز دستانمان یا اصلا هر چیزی جز خودمان از هزار فرسخیش رد شود همه ی اینها یک دلیل دارد و ان...
یا تو را باید دوست داشت یا باید تو را دوست داشت شرط سومی ندارد احوالات من . . .
ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ شک ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺁﻏﺎﺯِ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻭ ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ !
انقدر دوستت دارم که پروانه ها گیج می شوند گل ها تعجب می کنند و باران دلش آب می افتد !
مدتهاست چهره ات را عاشقانه در ذهنم نقاشی میکنم کارم را خوب بلدم هیـــــــــــــس بین خودمان باشد بدجور سر کشیدن چشمانت گیر کرده ام!