دوستت دارم
دوستت دارم ، بیشتر از خودم ، کمتر از خدایم چون عاشق توام و محتاج خدایم . . .
دوستت دارم ، بیشتر از خودم ، کمتر از خدایم چون عاشق توام و محتاج خدایم . . .
سر و ته این حرفها را که بزنم باز هم تویی که در سرم ته حرفها را میزنی !
ما دخترها حسودیم اما عذاب اورترین حسادتمان وقتی است ک دل میبندیم دل ب یک مرد ک میبندیم دیگر تاب نداریم صدایی جز ما نگاهی جز ما و دستانی بجز دستانمان یا اصلا هر چیزی جز خودمان از هزار فرسخیش رد شود همه ی اینها یک دلیل دارد و ان...
یا تو را باید دوست داشت یا باید تو را دوست داشت شرط سومی ندارد احوالات من . . .
ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ شک ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺁﻏﺎﺯِ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻭ ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ !
انقدر دوستت دارم که پروانه ها گیج می شوند گل ها تعجب می کنند و باران دلش آب می افتد !
مدتهاست چهره ات را عاشقانه در ذهنم نقاشی میکنم کارم را خوب بلدم هیـــــــــــــس بین خودمان باشد بدجور سر کشیدن چشمانت گیر کرده ام!
کجا !؟, همین جاست… آغوش ِ من ! که روزی هزار بار می خوانمت که بیا و تو در هر هزار بار با شیطنتی تمام صدا نازک می کنی و باز هم می پرسی, کجا ؟
کاش می شد ، فقط… تــــو را داشته باشم…! خدا هی بپرسد: خوب، دیگر چه؟ من بگویم: هیچ! همین کافیست…!!!
ﮔﺎﻫـــﯽ … ﻧﻤﯿﺸـــﻪ ﺩﺳــﺖ ﺍﺯ ﺩﻭﺳــﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﯾﮑــﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷــﺖ ﺣــــــﺘﯽ ﻭﻗﺘــــﯽ ﺍﺯﺵ ﺩﻟﺨــــﻮﺭی !