تا گرمی آغوش تو هست
تا گرمی آغوش تو هست ایمان نمی آورم ، به آغاز فصل سرد . . .
تا گرمی آغوش تو هست ایمان نمی آورم ، به آغاز فصل سرد . . .
“عزیز بودن” جرم نیست امتیازیست که “تو” در قلب من داری و “خیلی ها” ندارند
قافیه های بلند نگاهت همیشه در آخرین لحظات به داد بیت های کوتاه غزلم می رسند وقتی که نیستی اما دستهای سیاه شعر سپیدم بالاست
بــــاز هـــــم خیال تــــو مــــرا “برداشــــت” کجــــا می بــــرد نمــــی دانــــم
خاطراتت صف کشیده اند ! یکی پس از دیگری … حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند ! و من … فرار می کنم از فکر کردن به تو مثل رد کردن آهنگی که … خیلی دوستش دارم خیلی !
آن شب … که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را … تماشا می کرد … آن شب که شب پره ها … عاشــقـــانه تر … نــــور را می جســـتند …! و اتاقم … سرشار از عطر بوسه و ترانه بود… ! دانستم… تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی…!
برای تو میمیرم … تو وانمود کن که تب کرده ای … همین کافیست!
چهار فصل کامل نیست ! هوای تو ، هوای دیگریست
آغوش تو مترادف امنیت است آغوش تو ترسهای مرا میبلعد آغوش تو یعنی پایان سردردها یعنی آغاز عاشقانهترین رخوتها آغوش تو یعنی من خوبم
می توانم بپرسم چــــــــه عطری می زنــــــــــــی؟ بـــــــــوی خوشــــــبختی می دهـــــــــی انگار …