هیچ نمیخواهم…
هیچ نمی خواهم یه تو یه من یه جا کنار هم برای هم
هیچ نمی خواهم یه تو یه من یه جا کنار هم برای هم
مثل یک روح در دو پیکریم تو در پیکره ی خدایی من در پیکره ی انسانی عاشقانه میپرستمت شاید روزی یک روح در یک پیکر شویم …
آسمان هم که باشی بغلت خواهم کرد فکر گستردگی واژه نباش همه در گوشه ی تنهایی من جا دارند پر از عاشقانه ای تو دیگر از خدا چه بخواهم…؟!
بـه آمـار مـشـکـوکـم … جـمـعـیـت دنـیـای مـن دو نـفـر اسـت . . .
نفس نمی کشــــــــد هــــــــوا قـــــــــدم نمی زند زمیـــــــن سکـــــــــوت میکنـــــد غزل بــــــــدون تـــــو یعنی همین
پلکهای مرطوب مرا باور کن این باران نیست که میبارد صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون می ریزند . . .
ایـن شــعرهـــا بـــرونــد بــه جــهنّم مــن فقــط دیــوانـه ی آن لحــظه ام… که قــــلبت… زیــــر ســـرم دسـت و پـــا بزند….
زن نیستم اگر زنانه پای عشقم نایستم از قبیله زلیخا آمده ام آنقدر عشقت را جار می زنم تا خدا برایم کف بزند مردانه دوستم داری ؟
مرا در آغوشت بفشار بگذار دل ضعفه بگیرم از اینهمه عاشقانه های محکم ِ تو . . .
خیلی دوستت دارم ، اما … نمیدانم “خیلی” را چگونه بنویسم که “خیلی” دیده شود