من حوالی با تو بودن را دوست دارم
چه آرامشی در من است وقتی با منی و چه آشوبیده ام بی تو ! دور نشو، مرا از من نگیر من حوالی با تو بودن را دوست دارم
چه آرامشی در من است وقتی با منی و چه آشوبیده ام بی تو ! دور نشو، مرا از من نگیر من حوالی با تو بودن را دوست دارم
دوست دارم از ته دل٬ دلی که پر پر میزنه دلی که ساز عشقتو از همه بهتر میزنه دوست دارم حتی اگه یه شب به خواب من نیای عاشقتم مثل همه حتی اگه منو نخوای
و مگر زندگی چیزی غیر از داشتن توست ؟! نمی دانم چرا وقتی به آغوش میگیرمت دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنم شاید آغوش تو بُن بستِ تمام افکارم است
به خدا که زندگی بی تو از من بر نمی آید! جز آنکه با دوست داشتنت قدم بزنم جای خالی ات را بغل کنم و نبودنت را بغض و نبودنت را شعر کنم
مجنون که می شوی لیلی شدن را کم می آورم… آوای دلت را با کدامین ساز عاشقی می شود نواخت…؟ بند بند وجودم تار می شود… دلم به لرزه می افتد… لیلی شده ام…؟؟
لـب هایـت را با بـوسه ای میبـندم بـاور کـُن بـوسه نمیفـهمد , آزادی بـیان یـعنی چـه …
ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم غصه معنایی نداره تا تو میخندی برایم پیش تو از یاد بردم روزهای سختی ام را مدیون تو هستم لحظه ی خوشبختی ام را
در پناه محبت ات جوانه زدم و با نسیم صداقتت به بار نشستم و معنا و مفهوم زندگی را در با تو بودن یافتم
تنها برای چشمان تو می نویسم عزیزم تا بدانی محبت و عشق را در چشمان تو اموختم نازنینم تنهایم مگزار که عاشقانه تو را دوستت دارم!
مهربانی را قسمت کنیم ٬ من یقین دارم به ما هم میرسد آدمی گر ایستد بر بام عشق ٬ دستهایش تا خدا هم میرسد