سوگند میخورم…
سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را
سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را
صبحی که شروعش با توست خورشید دیگر اضافیست!
چشم های تو یک مرض مسری دارند هر بار نگاه می کنمت ، تب می کند وجودم.
گاهی تنها دو نفر میتوانند تمام دنیا را پشت میز کافهای مثل یک حبه قند در فنجانی چای به هم بزنند…
نمى دانم چه رابطه ایست ؟ بین نبودنت با رنگ ها دلتنگ تو که میشوم زندگى ام سیاه مى شود!
در سرم تویی در چشمم تویی در قلبم تو من ، عکس دسته جمعی توام . . .
نزدیکت می شوم بوی دریا می آید دور که می شوم صدای باران بگو تکلیفم با چشمهایم چیست ؟ لنگر بیندازم و عاشقی کنم ، یا چتر بردارم و دلبری کنم ؟
دستانم تشنه دستان تو شانه هایم تکیه گاه خستگیهایت به پاکی چشمانت قسم تا ابد با تو میمانم بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
انسان ها عموما دو دسته اند : تـــو و بقیــــه . . .
مصرعی از قلب مــــن با مصرعی از قلب تــــــو شاه بیتی میشود در دفتر و دیوان عشـــق…