چشمانم خسته است…
چشمانم خسته است و نبض ذهنم افتاده کاش نگاهت یک قدم نزدیک تر بود !
چشمانم خسته است و نبض ذهنم افتاده کاش نگاهت یک قدم نزدیک تر بود !
پی نجوای رفتن نباش در غیبت لبخند تو گم می شوم !
گاهی آنقدر دلم هوایت را میکند شک میکنم به اینکه ، این دل مال من است یا تو . . .
راه که میروی ، عقب می مانم نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم میخواهم ردپایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد . . . تو فقط برای منی !
در انتهای نگاهت کلبه ای می سازم تا نتوانی بگویی از دل برود هر آن که از دیده برفت !
گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم داروی دردم گر تویی در اوج بیماری خوشم
مزرعه که درو شد کلاغ هم رفت بیچاره مترسک احساسش را به کسی سپرده بود که برای نیازش “تنهاییش” را پر کرده بود . . .
چه حکایت عجیبی است هوای پاییز تنها را تنها تر می کند و عاشق را عاشق تر . . .
روزهایم را خیابان های شهر می گیرند شب هایم را ، خواب های تو “بیولوژی” هم نخوانده باشی ، می فهمی چه مرگم شده است !
“عزیز بودن” جرم نیست امتیازیست که “تو” در قلب من داری و “خیلی ها” ندارند