عشـقت به جانم آتش افروخت
بتا، عشـقت به جانم آتش افروخت که تا صبح قیـــــامت بایدم سـوخت گر از آبــــــــــم برون آری بمیرم وفـــاداری ز مـــــایه باید آمـوخــت . . .
بتا، عشـقت به جانم آتش افروخت که تا صبح قیـــــامت بایدم سـوخت گر از آبــــــــــم برون آری بمیرم وفـــاداری ز مـــــایه باید آمـوخــت . . .
دل آرام را بی تاب میکنی ، دل بی تاب را آرام آخرش نگفتی: تو ، دردی یا درمان ؟
عاشقانه در انتظار تو هستیم کم طاقت دیدار تو هستیم با آمدنت جمال ما روشن شد حالا که آمدی گرفتار تو هستیم !
زندگی شبیه شعریست قافیه هایش با من ، ” تو ” فقط همیشه ردیف باش !
اگه یه زن تو رو اونقدر دوس داشته باشه که از آرزوهاش بخاطرت بگذره، از خدا یه عمر تازه بخواه! یه عمر واسه خوشبخت کردنش خیلی کمه!
جغرافیای کوچک من همین چشم های مشکی توست که هیچ چیز جایش را نمی گیرد . . .
هیچوقت آﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻧﮑﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺧﻮﺩﺕ !
برایت زیبا ترین گل های دنیا را خواهم آورد، هرچند تو مهربان تر از همه آن هایی.
یاد بادا که دلم مشتاق دیدار تو بود روز و شب در طلب و هر لحظه بیدار تو بود دیدگانم را چه دانی که دگر سوئی نیست به فدایت ، که آن هم گرفتار تو بود . . .
هیچوقت آﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻧﮑﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺧﻮﺩﺕ !