من حوالی با تو بودن را دوست دارم
چه آرامشی در من است وقتی با منی و چه آشوبیده ام بی تو ! دور نشو، مرا از من نگیر من حوالی با تو بودن را دوست دارم
چه آرامشی در من است وقتی با منی و چه آشوبیده ام بی تو ! دور نشو، مرا از من نگیر من حوالی با تو بودن را دوست دارم
و مگر زندگی چیزی غیر از داشتن توست ؟! نمی دانم چرا وقتی به آغوش میگیرمت دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنم شاید آغوش تو بُن بستِ تمام افکارم است
تو مثل دعای مادرم از ته دل می آیی . . .
قفس یعنی دهان من وقتی زبانم روی اسم تو قفل می شود . . .
شراب وشعر وساغر باش ای دوست به روی شانه ام پر باش ای دوست غم بی تکیه گاهی خواهدم کشت برای من برادر باش ای دوست
پيش از اين هرچار فصل روزگارم سردبود شانه هايم بي بهار و شاخه هايم زرد بود
خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات عاشقی کار سری نیست که بر بالین است
ناگهان در كوچه ديدم بى وفاى خويش را باز گم كردم ز شادى دست و پاى خويش را گفته بودم بعد ازين بايد فراموشش كنم ديدمش وز ياد بردم گفته هاى خويش را
تاری بزن با ساز دل، آتش بزن بر راز دل وانگه همین پیمانه را، لبریز کن با ناز دل
آن یار که در سینه جنون دارم ازو در هر مژه صد قطره خون دارم ازو کُنجی و دَمی و مَحرمی میطلبم تا شرح دهم که حال چون دارم ازو