داستان واقعی ازدواج

از اين زندگي خسته شده ام و مي ترسم به خانه برگردم

به پدرم گفتم درست است که من و احمد با هم بزرگ شده ايم اما او حرکات و رفتار عجيبي دارد و بهتر است قبل از آن که جوابي بدهيد کمي تحقيقات کنيد. مادرم از شنيدن اين حرف ناراحت شد و پدرم نيز با لبخندي گفت: دخترجان، من يک سر و...

من اگه خودم هم بخوام دیگه نمی‌تونم با کسی دیگه زیر یه سقف زندگی کنم …

بابام وقتی بازنشته شد خونمون عوض کردیم امدیم یه محله جدید اون موقع توفکر بازی گوشی بودم عشقم فوتبال بود اصلا نمی دونستم دنیا چی به چیه کل ماجرا از یه اتفاق ساده شروع شد تو محله تنها خونه ای بودیم که تلفن ثابت داشت اون موقع اصلا خبری از...

چه جوری تو چشم پدر و مادرم که سال‌ها برام زحمت کشیدن و منو با هزار امید و آرزو دانشگاه فرستادن نگاه کنم…

روزی كه دانشگاه قبول شدم فكر می كردم تمام مشكلات زندگی ا م حل شده است و خیلی خوشحال از شهرستان راهی مشهد شدم تا در دانشگاه درس بخوانم . من كه با ورود به شهری بزرگ احساس غربت می كردم در همان روز های اول ترم، با یكی از...

چشمانم را که باز کردم بیمارستان بودم، حالا دیگه تمام دلخوشیم مادرم بود…

تو یه خانواده متوسط بزرگ شدم پدرم کارمند بانک ومادرم دبیر زبان تک فرزندم چهره ی فوق العاده زیبا و جذابی دارم با عشق بیگانه بودم سرم تو لاک خودم بود همیشه تو مدرسه شاگرد اول بودم برخلاف هم سن و سالانم که به پزشکی و مهندسی علاقه دارند حسابداری...

نمی‌دونم من چه گناهی کردم که باید تاوان فقیر بودنمو بدم…

پنجم ابتدایی بودم که پدرمو از دست دادم دو برادر دارم و یه خواهر که من بزرگ همشونم وقتی که پدرمو از دست دادم  من خیلی بچه بودم اما دیگه به نحوی باید نان اور خونه میشدم بخاطر سن کوچکم مادرم اجازه نمیداد که من برم کار کنم واسه همین...

…اینبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم؟!

روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا...

ژاله من دیگه نمی‌خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی‌تونم…

ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند. آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده...

درسته که زندگی سخت و زجرآوری داشتم اما خودم هم مقصر بودم…

دلم از گرسنگی مالش می رفت. صبح زود چند لقمه نان و پنیر و یک استکان چای پاسبان دیده ای که مادربزرگ با هزار غر و منت با خاک قند شیرین کرده بود، خورده و راهی مدرسه شده بودم. هیچ وقت پولی نداشتم تا همچون همکلاسی هایم از بوفه مدرسه...

روزی که عطای خانه را به لقایش بخشیدم فکر نمی‌کردم حصار خوش باورهایم این چنین بشکند…

از آن روزی که عطای خانه را به لقایش بخشیدم و تنهای تنها فقط به امید توان بازوهایم و قدرت پاهایم به دامن بی رحم آدمها آمدم سالهای زیادی می گذرد. مادرم میدانست که من روزی خواهم رفت. ولی حتی فکرش را هم نمیکرد روزی برسد که من مجبور به...

تابه حال هیچ وقت نامادریم را این چنین دوست نداشتم، او را در آغوش گرفتم و گریستم…

یکی، دو ماه قبل تو فیس بوک «افسانه» رو دیدم. همون همکلاسی دوره دبیرستانم. چند سالی بود که ازش خبر نداشتم و نمی دونستم رفته آمریکا. تو دوران دبیرستان هروقت با بچه ها جمع می شدیم و من براشون می خوندم، افسانه تشویقم می کرد و می گفت حیفه که...

Page 5 of 8: 1 ... 3 4 5 6 7 8
InstagramTelegrammaghalat