دوستت دارم…!
خسته ام… از تـــــو نوشتن…! کمی از خود می نویسم این “منم” که، دوستت دارم…!
خسته ام… از تـــــو نوشتن…! کمی از خود می نویسم این “منم” که، دوستت دارم…!
برایت هر شب عاشقانه تر می نویسم تا همه تب کنند در حسرت داشتن معشوقه ای شبیه تو ….
یه جمـله اي هسـت که همیـشه ورده زبونمـه “دوستـت دارم” هـر چنـد… واسـه وجوده با ارزشـت خیلـی کمـه
عشق یعنی در تو من معنا شوم عشق یعنی با تو من دریا شوم عشق یعنی قطره ای بر گل نشست عشق یعنی مهر تو بر دل نشست عشق یعنی سیب سرخ انتظار عشق یعنی بی تو ، من امری محال عشق یعنی یک سبد بوی بهار عشق یعنی بیقرار...
کاش می دانستی و می فهمیدی برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهــــــــمه داشت
چشماتو واسه زندگی میخوام دلتو واسه عاشقی صداتو واسه شادابی دستاتو واسه نوازش پاهاتو واسه همراهی عطرتو واسه مستی و خودتو واسه خود خود خود خودم
تو خواستنی باش من به خواستنت توانستن ها نذر کرده ام …
دوستت دارم به حدی که اگر باشی برای تمـام لحظه هایت فرشی از عشـق پهن میکنم تا تـــو عاشقانه قدم بزنی و من عاشقانه نگاهت را بدزدم
من اینجا درست وسط پاییز ایستاده ام و دارم برگ به برگ دوبار عاشقت می شوم!
محتاجم محتاج یک فنجان چای که پهلویش تو باشی