تابه حال هیچ وقت نامادریم را این چنین دوست نداشتم، او را در آغوش گرفتم و گریستم…
یکی، دو ماه قبل تو فیس بوک «افسانه» رو دیدم. همون همکلاسی دوره دبیرستانم. چند سالی بود که ازش خبر نداشتم و نمی دونستم رفته آمریکا. تو دوران دبیرستان هروقت با بچه ها جمع می شدیم و من براشون می خوندم، افسانه تشویقم می کرد و می گفت حیفه که...










