ماجرای واقعی ازدواج

تابه حال هیچ وقت نامادریم را این چنین دوست نداشتم، او را در آغوش گرفتم و گریستم…

یکی، دو ماه قبل تو فیس بوک «افسانه» رو دیدم. همون همکلاسی دوره دبیرستانم. چند سالی بود که ازش خبر نداشتم و نمی دونستم رفته آمریکا. تو دوران دبیرستان هروقت با بچه ها جمع می شدیم و من براشون می خوندم، افسانه تشویقم می کرد و می گفت حیفه که...

الان یکسال از آن شب می‌گذرد و من و روزبه علی رغم تلاشی که کردیم نتوانستیم ردی از ساینا بیابیم

– «نقشین»… نقشین… با توام نقشین… چشمانم را به زور باز کردم. انگار از پلک هایم وزنه های ده تنی آویزان کرده بودند و نمی توانستم آنها را باز نگه دارم. دو، سه بار به سختی پلک زدم تا تصویر مبهم «روزبه» را در مقابل چشمانم دیدم. گلویم به شدت...

دلم برای شیما می‌سوزد، او مثل من آغوشی باز برای گریستن ندارد…

دخترکم آرام و راحت روی تختش خوابیده بود. کنارش دراز کشیدم و دست کوچکش را در دستانم فشردم. حرفهای «مهدیه» در ذهنم جولان می داد. همین نیم ساعت قبل با هم صحبت کرده بودیم. می گفت: « رفته بودم خونه خاله م. بیچاره دیگه از دست «یاسر» به ستوه اومده....

طفلک مادرم همیشه نگران من بود، حتی نگران راه رفتن و دویدن من!

در خانه همه به من می گفتند: «دست وپا چلفتی!»… خواهر، برادر، همکلاسی ها، همه  و همه… همیشه دست یا پایم زخم و زیلی بود. طفلک مادرم همیشه نگران من بود، حتی نگران راه رفتن و دویدن من! صدای مادرم همیشه در گوش من می پیچد: «ندو«بهاره»… مگه تو بلد...

رفيق بازی‌های سحر بالاخره دردسرساز شد و زندگی‌مان را نابود کرد…

رفيق بازي هاي سحر بالاخره دردسرساز شد و زندگي مان را نابود کرد. من از روز اول به اين زن گفتم که در رفت وآمد با دوستان مجردي و همچنين همسايه هايي که آن ها را به خوبي نمي شناسي بيشتر دقت کن و مراقب خودت باش. اما او که هيچ تعهدي نسبت به زندگي مان نداشت...

در حالي كه تن نحيفش را در آغوش مي فشردم زمزمه كردم: «با تمام وجودم دوستت دارم مادر»

– چشماتو ببند و يه آرزو كن… – چه فايده، آرزوهام كه به اين راحتي برآورده نمي شه… – فكرشو نكن، تو فقط چشماتو ببند و آرزو كن. – خيلي خب «علي»! كوتاه بيا… – حالا بگو كدوم طرفه…؟ – راست… – آفرين دختر، زدي تو هدف، ان شاا… برآورده...

ان‌شاالله حال همه به پای حال من برسه… نمی دونی چه حالیه حال عشق…

– به به سلام… خانم خانما… می بینم که بوی قورمه سبزی که درست کردی تا هفتاد محله پیچیده! من که دربست مخلص و چاکرتم، قربون دست و پنجه هنرمندت… – سلام  «اسماعیل» جان… این همه منو خجالت نده. من که کاری نکردم. شما خسته نباشی. – درمونده نباشی عسل...

پایان این زندگی هرگز به بهار نرسید و چنین دردناک رقم خورد

 موتور سیکلت و سرعت و جوانی و نمایش مقابل دخترانی که از مدرسه تعطیل شده بودند، آنها را از مرزهای جنون عبور می داد. «ارژنگ» و دوستانش هر روز موقع تعطیلی دبیرستان دخترانه برای جلب توجه با موتورهایشان حرکات نمایشی انجام می دادند تا شاید نگاهی از نگاه دخترکان بر...

وقتی به عکس‌های حامد نگاه می‌کنم بیشتر عذاب می‌کشم و به خودم می‌گویم: کاش امانت‌دار خوبی بودم…

 بهار بود. برگها سبز بودند و درختان به شکوفه نشسته بودند اما دل من پژمرده بود. دیگر برای به دنیا آمدن فرزندم، روزها را نمی شمردم. با خودم گفتم: – این طفلک اگه می دونست پدری به انتظارش نیست هیچوقت دنیا نمی اومد. خوابم نمی برد. متکا را زیر سرم...

سحری که هرگز به تاریکی نخواهد گرایید…

تعطیلات نوروز فرصت خوبی برای دید و بازدید و سرزدن به دوستان و اقوام و آشنایان است. من هم از این فرصت استفاده کردم و به خانه تک تک نزدیکان رفتم تا دیگر جایی برای گله گزاری و شکایت نماند. شنبه روز دوازدهم فروردین سعادت زیارت حرم «حضرت امام زاده...

Page 6 of 8: 1 ... 4 5 6 7 8
InstagramTelegrammaghalat