مگر میشود از کسی گذشت…
مگر میشود از کسی گذشت… که تمام شعرهایت را مدیون چشم هایش هستی…؟!
مگر میشود از کسی گذشت… که تمام شعرهایت را مدیون چشم هایش هستی…؟!
من دوستت داشتم نه می خواستم آسمان به زمین بیاید نه زمین به آسمان برود ولی برای داشتنت آسمان را به زمین می آوردم یعنی دنیا به اینبزرگی تعادلش به هممیخورد اگر تو مال من میشدی؟!
ای آفریدهیِ دستانِ واپسین! با تو یک سکوت و هزاران فریاد. دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است….
…و جهانی که بدونِ تو باتلاقی است از جنسِ خاطرات, هرچه دست و پا میزنم برای رهایی بیشتر مرا میبلعد.
آدم است دیگر گاهی دلش میخواهد خودش را بردارد مچاله کند، پرتاب کند یک جای خیلی دور مثلاً وسط یک خاطره میان یک نگاه در آغوش یک آدم در آغوش یک آدم…
کمی به مهمانی شعر هایم بیا مدتیست عاشقانه هایم چشم انتظار مهمان ناخوانده ای هستند که خیال آمدن ندارد
متنفرم از اون لحظه هایی که همه هستن … جز تو که “باید” باشی .. و این لحظه ها چقد شبیهِ هرروزِ منه ..!
تو بپرسی: عاشقم هستی .. چه اندازه؟ و من هرچه بشمارم ستاره کم بیاید .. وای نه !!
تو آرزویِ بلندی و دستِ من ڪوتاه . . . مدام پیشِ نگاهی ! مدام پیشِ نگاه . . .
میدانی جانِ دلِ تنگم از وقتی رفته ای عاشق نقاشی شده ام… آنقدر لبخندت را بر صفحه ی چشمانم نقاشی میکشم ، که آبی آرامششان از دفترم سرازیر میشود…