تو آرزویِ بلندی…
تو آرزویِ بلندی و دستِ من ڪوتاه . . . مدام پیشِ نگاهی ! مدام پیشِ نگاه . . .
تو آرزویِ بلندی و دستِ من ڪوتاه . . . مدام پیشِ نگاهی ! مدام پیشِ نگاه . . .
میدانی جانِ دلِ تنگم از وقتی رفته ای عاشق نقاشی شده ام… آنقدر لبخندت را بر صفحه ی چشمانم نقاشی میکشم ، که آبی آرامششان از دفترم سرازیر میشود…
دوست داشتنت را دو قسمت کردم، تا هم در دلم باشی هم در سرم
آدم باید جوری “دوستَت دارم” بگوید که گره یِ ماندنش با دندانِ هیچ رفتنی باز نشود…
من همان آدم پر منطق بی احساسم پس چرا آمدنت حال مرا ریخت بهم…
و اینجای داستان، آن که برای تو می میرد، منم …
عزیزم از من نپرس اجناس کدام مغازه زیباتر بود من تمام مدت در شیشه ی ویترین ها خودمان را تماشا میکردم…
دلم که هوایت را میکند دوست داشتنت را چندین بار دوره میکنم !
آرزویِ دلِ بیمار مَنی صحتی عافیتی درمانی…
حواست به حالِ بهار هست؟ نه باران میخواهد نه موسيقی و شعر ذاتش انگيزهی دلدادن است حواست به ساعتِ روی ديوار هست؟ اين روزها برای حرفهای عاشقانه زود هم كه بجنبی باز دير میشود