لبخند بزن دلبر…
لبخند بزن دلبر، لبخند تو شیرین است دارو به چه کار آید؟ لبخند تو تسکین است..
لبخند بزن دلبر، لبخند تو شیرین است دارو به چه کار آید؟ لبخند تو تسکین است..
بارها و بارها کسی توی این دریاچه غرق شده آدمها اما؛ همچنان پشت به دریا می ایستند لبخند میزنند به لنزها و عکس می گیرند. همیشه پشت همه ی عکسهای دو نفره چند نفر مرده اند!
هر کسی را بهر کاری ساختند؛ کار من، دیوانه ی او بودن است..!
میگویم: “دوستت دارم” و به بهای جان پایش میایستم. تو هم میگویی دوستم داری… اما هیچ قدمی برای این دوستداشتن برنمیداری… و من اینجا میانِ حجمِ بلاتکلیفی هایم… دلم عجیب میگیرد، برای این “نخواستن” که با هزاران اما و اگر به “خواستن” معنا میشود…!
سالهاست برای رسیدنمان سبزه ها را گره می زنم؛ افسوس! نه دست هایمان در هم گره خورد ، نه نگاه هایمان ! گره فقط درکارمان افتاده است…!
سخنِ عشق تو بی آن که بر آید به زبانم رنگِ رُخساره خبر میدهد از حالِ نهانم …
می گویم “دوستت دارم” و این تنها حرفی ست که به بهای جان، پایش ایستاده ام…!
و چشم های تو همان کافه ی دنجی است که قهوه هایش حرف ندارد!!!
از خلق جهان کناره میگیرد آن را که تو در کنار میآیی …
چند روز دیگر پرکارترین روز سال است برای من. باید, گره از تمام سبزه های این شهر باز کنم مبادا, کسی تو را آرزو کرده باشد…!