من یک زنم…
من یک زنم همانی که اگر دلش بشکند فریاد نمیزند مشت به دیوار نمیکوبد پشت سر هم سیگار دود نمیکند فقط گاهی ممکن است از سرناسازگاری شبی تا صبح اشک بریزد بی صدا تا گل لبخندش برای فردا صبح شکفته شود
من یک زنم همانی که اگر دلش بشکند فریاد نمیزند مشت به دیوار نمیکوبد پشت سر هم سیگار دود نمیکند فقط گاهی ممکن است از سرناسازگاری شبی تا صبح اشک بریزد بی صدا تا گل لبخندش برای فردا صبح شکفته شود
امان از نگاهی که هم جان میدهد ، هم جان میگیرد… میدانی ؟ پایان این نگاه ها ، « باید » به اغوش تو ختم شود
دلتنگی ساعت و لحظه سرش نمیشود جانِ دلم جمعه برای من تمام آن لحظاتی ست که از تو بی خبرم تمام آن لحظاتی که حالم را نمیپرسی تقویمِ روی میز غروب جمعه را نشانم میدهد همین دیشب امروز صبح همین حالا همین حالا که تصویر چشمانت رهایم نمیکند؛ مغرور اگر...
نفس هایم، زایشگاهِ توده هایی هستند از دوستت دارم ها که هر دم و بازدمش بویِ دلتنگی میدهند…..
باید حنا کرد ؟ تو را باید حنا کرد گذاشت بر جان ! که بمانی …
وقتی دو نَفَر میخوان از هَم جُدا بِشَن ، اونی که کمتر عاشِقه بهتَر میتونه حَرف بِزَنه ..
صبح بخیر گفتن ات مثل خاک نم خورده شوقِ نفس کشیدن میدهد!
همه چیز از تو شروع شد اما بی تو پایانِ غم انگیزی داشت عشق زیباست ولی با دلِ من مشکلی،مساله ای،چیزی داشت
هر شب چشم به راهِ خوابی هستم که نمیآید چه بیتابانه بیدارم …!
مثل خيره ماندن به هيچ وقت نوشيدنِ چاى صبح مثل بوى لباس اتو خورده مثل سكوت خانه قبل از بيرون زدن… ”تو” ى بى انصاف روتينِ اين زندگى شده اى…