اینجا من…
اینجا من، بستگی دارم به تو، به حرفهایت، آرامشت، به بودنت… اینجا اگر تو باشی، فدایِ سرِ هرکه که می خواهد نباشد…
اینجا من، بستگی دارم به تو، به حرفهایت، آرامشت، به بودنت… اینجا اگر تو باشی، فدایِ سرِ هرکه که می خواهد نباشد…
جمعه ها باید دلخوش بود به بودنی؛ بودنی که غم را از دلت دور میکند و اشک را برای همیشه از چشمهایت پاک. جمعه ها آدم دلخوشی نیاز دارد؛ دوست داشته شدن نیاز دارد، جمعه آدم یکی را نیاز دارد که دوست داشتنش بشود دلخوشیِ تمامِ غروب های جمعه…
پـارادوکس نامِ دیگـرِ مَن است… در دلَم روزی هِزار بار قُربان صَدقه یِ چشمانَـت میـَروم و به وَقتِ دیدنَـت میشَوم غـریبه تَرین آدمِ روزگار…
مرا در آغوشت بگیر آغوشت؛ مانند تکهی آخر پازل، مرا کامل میکند …
“دیگر بهانه کردن سرما برای به آغوش کشیدنت بی فایده است تورا باید لجوجانه،کودکانه، تمام روز که هیچ تمام عمر به آغوش کشید”
جُرمم این دان که ز جان دوستترت میدارم
مانده ام با ذهنِ جَلدی که هر شب به وقت تنهایی و دلتنگی هایش بازمیگردد به خانه ی چشمانت…!
دستت” را به من بده دست های تو با “من آشناست”♥️ ای “دیریافته” با تو سخن میگویم. ،،،،
بخند صدای خندهی تو خوب است ! بخند و همزمان مرا دیوانه خطاب کن این وقت ها من چه عاقلانه دوستت دارم !
من می مانم… تو برو! راه باز است و جاده دراز… من دست از کار می کشم، بگذار تا چشم کار می کند، بروی خدا به همراهت… پایان این شب پایان این جاده طلوع است اگر… مرا دفن کردی… اما خدا را در کوله پشتی ات جا نگذار.