تو را دوست داشته باشم …
صبح كه می شود بيدار می شوم تا يک روزِ ديگر تو را دوست داشته باشم …
صبح كه می شود بيدار می شوم تا يک روزِ ديگر تو را دوست داشته باشم …
«تُو» … زیباتَریڹ … دلیلِ … نفَس ڪِشیدَنے …
ڪَــاهي آنقــدر دلــــم هـــوايت را ميــڪند شـــــك ميــــڪنم بہ اينـــــڪہ ايــــڹ دڸ مــاڸ مـــــڹ اســـــت يــاتـــــو…
وقتي به مڹ مي ڪَویي: “دوستم داري” ؏ـشق در جهاڹ دیڪَر سرڪَرداڹ نیست. دوستم داشتہ باش تا ابر نباشم …
می ایستم روبرویت ، دستهایت را می گیرم نگاه در نگاه ، تو را به آغوش می کشم با بوسه های جانانه ، تو چقدر به من می آیی .
آﻏﻮﺵ ﺗـــ♥️ــﻮ ﻣﺘﺮﺍﺩﻑ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﺍﺳﺖ ! ﺁﻏﻮﺵ ﺗــ♥️ــﻮ ﺗﺮﺱﻫﺎےِ ﻣﺮﺍ مےﺑﻠﻌﺪ ﺁﻏﻮﺵِ ﺗــ♥️ــﻮ یعنے ﭘﺎﯾﺎﻥِ ﺳﺮﺩﺭﺩﻫﺎ
من از تمام دنیـــا … فقط آن دایـــره ی مشکے چشمـــان تـــو را میخواهم ..، وقتے که در شفافیتش …….. بازتاب عکس خـــودم را میبینم …!!!
تمام روزهاے زندگی ام پیشڪش یڪ شب مــــــــــردن در آغوش تو
چشمانت را ببند و خودت را در آینه ببین ! همین اندازه محال است فراموش کردنت
بگذار لب هایت برای بوسیدن باشد… چشم هایت به اندازه ی کافی حرف برای گفتن دارد…