هنگام “دوستت دارم” گفتن هایَت…
هنگام “دوستت دارم” گفتن هایَت؛ مرا ماهی تصور کن همان قدر تشنه… همان قدر کَم حافظه…
هنگام “دوستت دارم” گفتن هایَت؛ مرا ماهی تصور کن همان قدر تشنه… همان قدر کَم حافظه…
من تورا با چشمهایم بو می کشم میدانم از کدامین راه رفته ای … اما نمیتوانم …. نمیتوانم دنبالت بیایم …. سال ها پیش پای دلم را بریده ام تا دیگر نلرزد..
” دوستَت دارم ” گاهي تنها گفتنِ همين كلمه ميتواند مَنِ آشوب را آرام كند…! نميخواهي دليلِ آرامشَم باشي…؟
ولنتاین بهانه ایست برای کسانی که دنیایشان خالی از شاملو و فروغ است نه برای من که هر روزِ خدا بهانه میتراشم تا از حادثه ی چشمانت شعر بگویم نه برای من که مُهر دوست داشتن ات در تمام صفحات تقویم ام حک شده است عزیزم ولنتاین ات مبارک! اما...
ما خوشبختىِ زندگيمان را پشتِ ديوارهاى كاه گِلى خانهِ مادربزرگ جاى گذاشتهایم…!
بخند جانانم! خندههایت را زیر نقاب غم پنهان نکن… گوشهی لبهایت را به گونههایت وصله بزن. به همین سادگی! بخند تا دنیا باورش شود؛ در پس این چهرهی خندان باز هم کسی میخندد! تو فقط بخند، من قول میدهم به غمها بگویم بروند
تو رفتی و من، اگر میدانستم این آخرین دیدارمان بود، دستانت را میگرفتم تو را میبوسیدم زبانم لال میشد و هرگز نمیگفتم، “خداحافظ”…!
گاهي ميانِ اين همه آدم فقط يك نفر حالت را مي فهمد حال آن يك نفر هم نباشد! تو ميماني و يك حجمِ تمام نشدني از نفهميدن را…
و من حسودتر از آنم که نامت را در خط به خطِ شعر هایم بنویسم؛ ولی تو بدان “من” “تو” را خیلی ….
دنیای من قد شانههای توست همانجا که من گم میشوم و آرامش مرا پیدا میکند!