دَمِشق…
دَمِشق، همان دَمِ عِشق است که در آغوشم، از تو سَر میزند! و اِلّا صُحبتِ جنگ زدگی، شایعه ای بیش نیست…!
دَمِشق، همان دَمِ عِشق است که در آغوشم، از تو سَر میزند! و اِلّا صُحبتِ جنگ زدگی، شایعه ای بیش نیست…!
این زمستان گویا غم پنهان دارد که در این موعد سرد عوض برف به چشمش نم باران دارد
همین که حال من خوش نیست همین که قلبم آشوبه تو خوش باشی برای من همین بد بودنم خوبه …
مرا آرام می دارد همین هستم بیادت ها
عشق یعنی… جز آغوش اَمنش مرهــــم نداری نباشه غیر عکسش همدم نداری
حاضرم در عوضِ دست کشیدن زِ بهشت، تو فقط قسمتِ من باشی و من قسمتِ تو…!
برای خوشبخت کردنم، نیازی به معجزه نیست… فقط؛ بودنت را همیشگی کن…
تمام دنیا محله ی کوچکی ست که تو در آن متولد می شوی و من میان بازیِ بچه های محله به عشق تو پیر می شوم..!
همه چیز را فراموش میکنم؛ تو فقط دستم را بگیر، آنقدر محکم که حس کنم تمامِ تو سهمِ من است…..
هزار “امن یجیب…” نذر کرده ام “امن یجیب مضطر اذا دعا…” تو را تورا تورا…!