رفتنت…
رفتنت اوج جنگ در من بود خواهش و التماس از دشمن رفتی و من به چشم خود دیدم دردهایی قوی تر از مردن…
رفتنت اوج جنگ در من بود خواهش و التماس از دشمن رفتی و من به چشم خود دیدم دردهایی قوی تر از مردن…
از غیر تو بی نیاز کردند مرا با عشق تو هم تراز کردند مرا تا فاش شود: فقط تو در قلب منی جراحیِ قلبِ باز کردند مرا..
دل خود چون به سر زلف تو دیدم ،گفتم: ای خوش آن دم که پریشان به پریشان برسد …
به من زنگ نزن ! به ديدنم بيا … اين تلفن لعنتي دكمه ي آغوش ندارد …
يرون ز تو نيست آنچه مي خواسته ام فهرست تمام آرزوهاي مني
جُز چشم سياه تو كه جان هاست فدايش بيمار نَديدم كه توان مُرد برايش….
در دست ندارمت اما دوست ، تا دلت بخواهد…!
“شنبه”مي تواند رويايى ترين روز براى شروعِ تصميم هاى جديد باشد وقتي من دوست داشتنت را از همين اولين ساعاتش شروع ميكنم…
من از تو می مردم؛ اما تو زندگانی من بودی…
باید مغرور بود دور از دسترس! باید مبهم بود و سر سنگین! خاکی ک باشی آسفالتت میکنند و از رویت رد میشوند…