آبان 29ام, 1395 | داستانهای واقعی | بدون دیدگاه
يک عشق دروغين و خيابانی مرا به گرداب فلاکت و نابودی کشاند…
همه خواهران و برادرانم ازدواج کرده بودند. من آخرين فرزند خانواده بودم و سال آخر دبيرستان را مي گذراندم. پدر و مادر پيرم سعي مي کردند آنچه را که دوست دارم برايم فراهم کنند. در واقع آنها هيچ کاري به کارم نداشتند و مرا آزاد گذاشته بودند. آن روزها خودم را براي...

