داستان اعتماد

از همان لحظه‌ که وارد آن خانه لعنتی شدم دلواپسی عجيبی داشتم…

بدبختي من از روزي شروع شد که به دختري به نام ندا آشنا شدم. ما در يک مجلس عروسي همديگر را ديديم و بدون آن که شناختي از يکديگر داشته باشيم در مدت کوتاهي با هم انس گرفتيم.  او يک روز با اين بهانه که مي خواهد مرا براي برادرش خواستگاري...

InstagramTelegrammaghalat