آذر 14ام, 1395 | داستانهای واقعی | بدون دیدگاه
خانوادهام تمام ارزشهای انسانیم را با پول معامله کردند…
او اهل سياه بازي بود و هر وقت به خانه پدرم مي رفتيم خودش را براي همه لوس مي کرد. من هرچه تلاش مي کردم تا به خانواده ام بفهمانم با چه مار خوش خط و خالي طرف هستند هيچ کس باورش نمي شد و پدرم که عاشق پول و ثروت دامادش بود مي گفت: تو اگر...


