آذر 13ام, 1395 | داستانهای واقعی | بدون دیدگاه
اعتراف میکنم اين ازدواج از روز اول اشتباه بود…
دستپاچه شدم و باور نمي کردم آيدا همراه مادرش به مغازه ام آمده باشد. من با عجله جلو رفتم و سلام کردم. در اين لحظه آيدا خيلي آرام در گوشم گفت: مادرم آمده است تا داماد آينده اش را ببيند و با تو آشنا شود. در حالي که خجالت مي...

