دی 6ام, 1395 | داستانهای واقعی | بدون دیدگاه
نمیدانم چرا بدون فکر با پیمان تماس گرفتم …
براي اولين بار در ايستگاه اتوبوس همديگر را ديديم. او نگاه مي کرد و لبخند مي زد. پس از چند دقيقه اتوبوس سر رسيد و ما سوار شديم. پسر جوان داخل اتوبوس هم زيرچشمي نگاهم مي کرد و من متاسفانه به لبخندهايش پاسخ دادم. در ايستگاه مورد نظر از اتوبوس پياده شدم اما...

