دی 22ام, 1395 | داستانهای واقعی | بدون دیدگاه
برای طلاق از مرد رویاهایم لحظه شماری میکنم …
عقلم را به کلي باخته بودم و جز او به هيچ کس ديگري نمي توانستم فکر کنم. من و «عادل» در راه مدرسه با هم آشنا شديم و يک سال پس از اين دوستي خياباني در حالي که ۱۶ سال بيشتر نداشتم وقتي با مخالفت خانواده ام براي اين ازدواج...

